محمد رسایی
لــــــــــذتی که در خوابیدن روی ِ جزوه هست،تو خوابیدن روی ِ تختـخواب ِ نرم نیس!
محمد رسایی
… نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد … نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت … ولی بسیار مشتاقم … که از خاک گلویم سوتکی سازد … گلوم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش … تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد …. و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد … تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
محمد رسایی
از تو رنجیدم، و ندانستی این شیشه، به تلنگر بند است... با من از حادثه رفتن و تکرار سکوتی تلخ... سخنی هیچ نگو... تو به پرواز سفر کردی و من از روی زمین از تو دلتنگم از تو دلگیرم... و ایمان دارم اگر این بار نیایی به خدا میمیرم
محمد رسایی
صدایم کن تو ای معشوق پنهانی
غزل خوانی کن ای دریای طوفانی
طواف قامت سروت شده تکلیف هر روزم
به یادت عشق را انشاء نمودم هیچ میدانی؟
دلت آرامگاه امن و آغوش دل انگیزت
پناه بی پناه من در این شبهای بارانی
هزاران واژه را در صف کشیدم تا غزل سازم
که گویم تاابد در قلب من معشوق می مانی
محمد رسایی
ُسسسسسسسسسسسسسسسلام بچها من اومدم
محمد رسایی
__[ ]__|"?___ '-@------@- ' این نیسان با یك بشكه ارادت قاچاق تقدیم تو. فقط دمت گرم مطلبو پاك كن نیسان دزدیه!
محمد رسایی
به لجن زار بیا و صدایم کن همچون آهوی هرزه ای که صدا میزند جفت هرزه تر از خودش را! بیا تا همینجا تمام کنیم داستان ِ مزخرف ِ عشق را و آنچنان در تن های فاسد ِ هم بتنیم که بوی متهوع شهوتمان تُف بیندازد بر آخرین شرم ِ پنهان شده در زمین...
محمد رسایی
یادش بخیر زمان انتخابات چه هیجانی داشتیم رهبر امپراتور بود... دکتر احمدی نژاد شده بود جومنگ ما که آخرش هم راهش رو از امپراتور جدا کرد و با گروه دامولش در راه رسیدن به هدف والاست... هاشمی رفسنجانی هم وزیر اعظم بود و همچنان دنبال نقشه های کثیف... خاتمی هم مثل تسو حریص بود و هنوزم در آرزوی نوکری امپراتوری هان(آمریکا) و بالاخره موسوی هم یونگ پوی احمق بود و آخرش هم در به در کوچه ها...
محمد رسایی
میشه زمین خورد و گریه نکرد به دادم برس بهترین نا رفیق هنوزم به دستای تو قانعم هنوز عاشقم با یه زخم عمیق تو این روز های سیاه و کسل دلم خیسه از حس بارون شدن تورو جون هرکی بهش مومنی فقط امشبو حرف رفتن نزن
محمد رسایی
باز هم آمدی تو بر سر راهم آی "عشق" میکنی دوباره گمراهم دردا; من جوانی را به سر کردم، تنها از دیار خود سفرکردم دیریست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم مرا تو آزردی دریا سرنوشتم را به یاد آور دنیا سر گذشتم را مکن باور من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق در رازم گم شدم در غربت دریا بی نشان وبی هم آوازم میروم شبها به ساحل ها تا بیابم خلوت دل را روی موج خسته دریا مینویسم اوج غمها را!
محمد رسایی
خدایش بچهای قم رو میشه اینجا پیدا کرد