محمد رسایی
خدایا .... اندکی نفهمی عطا کن ..!!! که راحت زندگی کنیم .... مردیم از بس فهمیدیم و به روی خودمون نیاوردیم
محمد رسایی
سخت است حرفت را نفهمند، سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند، حالا میفهمم،... که خدا چه زجری میکشد وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ، اشتباهی هم فهمیده اند. “دکتر علی شریعتی”
محمد رسایی
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟ که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
محمد رسایی
خسته ام .... از تو .... از خودم....از همه ی زندگی ..... میخواهم بکشم کنار ! از تو ... از خودم..... از همه ی زندگی .....
محمد رسایی
میدانی صدای خدا چه رنگی است وای گوشم خراشیده از این خروشهای فالش من به جای دوستت دارم جمله ای ساده می خواهم چیزی شبیه (دلتنگ مباش) چیزی شبیه (امروز روز دیگری است) چیزی شبیه صدای تو
محمد رسایی
اگر درد داری ... تحمل کن ... روی هم که تلمبار شد ... دیگر نمی فهمی کدام درد از کجاست. ..!! کم کم خودش بی حس میشود ....!
محمد رسایی
زمان چه زود می گذرد وچه زود شکل می گیرند خاطره ها در ذهن در قلب و در یادمان باقی می مانند مثل عطر یاس مثل عشقی مثل شوری تازه نوایی نو و در آخر یاد عشقی از کف رفته ولی جاویدان و یا حتی تصویری سایه وار از انسانی که از بالای کوه فریاد می زند دوستت دارم را.........
محمد رسایی
خنده ام میگیرد وقتے پس از مدت ها بے خبرے بے آنڪه سراغے از من بگیرے میگویے: "دلم برایت تنگ است . . . " یا مرا به بازے گرفته اے یا معنے واژه هایت را خوب نمیدانے . . . دلتنگے ارزانے خودت من خیلے وقت است دلم را به خدا سپرده ام . . . !
محمد رسایی
کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه(حالت چطوره)و تو جواب میدی(خوبم).... کسی باشه که اروم تو گوشت بگه؟میدونم خوب نیستی.....
محمد رسایی
کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند سادگی، مهر و صفا قانون انسان بودن است کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب کاش روزی چشمهامان باصداقت می شدند گاهی از غم می شود ویران دلم، ای کاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند