رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
دستم به تو که نمی رسد، فقط حریف واژه ها می شوم ! گاهی، هوس می کنم، تمام کاغذهای سفید روی میز را، از نام تو پرکنم … تنگاتنگ هم، بی هیچ فاصله ای !! از بس، که خالــی ام از تو … از بس، که تو را کـم دارم … آخر مگرکاغذ هم، زندگی می شود ؟
رضارنج بران
کیسه کوچک چای تمام عمر دلباخته لیوان بود ولی هر بار که حرف دلش را میزد صدایش توی آب جوش می سوخت کیسه کوچک چای با یک تکه نخ رفت داخل لیوان آهسته حرف دلش را گفت لیـوان سـُـرخ شـد .
رضارنج بران
چیدن گلها روزگار کارشه عزرائیل ؟
رضارنج بران
دلم میخواد دست تـو رو بگیـرم دلم میخواد تـوی چشات بمیــرم دلم میخواد عمرمـو با تـو باشـم نگو یـه روز بایـد ازت جـدا شـم دلــم میخـواد کنــار تــو بشینـــم شـادی رو تـو چشمای تـو ببینــم دلم میخواد عـزیـز مـن تـو باشی همـدم و یــار و مونسـم تــو باشی دلــم میخـواد کنــار مــن بمـونــی اینــو می تــونـی از چشـام بخــونـی دلـم میخـواد عـاشـق تـــو بمـونــم گـر چـه همــه بهــم بگــن دیوونـم دلـم میخواد تا جون دارم بخونـم بگم دوستـت دااارم عـزیـز جــونــم دلـــم میـخـواد تمـــوم زنـدگیـمـــو بـه پـای عشـق پـاک تـو بریـزم
رضارنج بران
فصل تابستان است سایه ای می جویم سایه ای پر الفت کوچه ها گرم کلام خانه ها گرم سخن
رضارنج بران
ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو؟خب منم راستشو گفتم و گفتم زندگیمو... نپرسید چرا گریه کرد و رفت.... اما نمیدونست که زندگیم اونه.......
رضارنج بران
دفترم را ورق می زنم و صفحه ی سفیدی در آن پیدا می کنم و روی آن می نویسم: اگرمردم مرا در تابوتی سیاه بگذارید تا همه بدانندروزگارم سیاه بوده و پاهای تاول زده ام را بیرون تابوت بگذاریدتا همه بدانند که در شهر عشق چقدر به دنبال تو گشتم ودست هایم را در بیرون تابوت بگذارید تا همه بدانند که یک لحظه با تو بودن را با خود به گور بردم و چشمانم را باز نگه دارید تا همه بدانند چشم به راه بودم و یک تکه یخ به جای صلیب بر مزارم بگذارید تا با طلمع خورشید به یادم گریه کند...
رضارنج بران
سه اصل مهم خوشبختی خوشبختی ما در سه عبارت خلاصه می شود تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا ولی ما با سه عبارت دیگر زندگی مان را تباه می کنیم حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
رضارنج بران
خیلــــی وقــــتا بهــم میگن :چرا میخنــــدی بگو ما هــــم بخنـــدیم… اما هرگــــز نگفتــن:چرا غصــــه میخوری بگـــو ماهــم بخــوریم…
رضارنج بران
مسافت نمیتونه به محبت فاصله بده با اینکه کنارم نیستی مهربونیت رو حس میکنم
رضارنج بران
اسمتو روی ابرها نوشتم و باد اونو بهم زد
روی شنها نوشتم و موج اونو شست
حالا اونو روی قلبم مینویسم و برای همیشه دست نخورده باقی میمونه