دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

رضارنج بران

09351910637 www.sunbandar.ir درباره »
رضارنج بران
مرد - مجرد
امتیاز: 12007

دنبال‌شدگان

(1014 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(548 کاربر)

گروه‌ها

(120 گروه)

بازدید

رضارنج بران
رضارنج بران

نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..

رضارنج بران
رضارنج بران

چیزیم نیست خردوخمیرم فقط همین درعمق چشم های توگیرم فقط همین ازهرچه هست ونیست گذشته ام عزیز کم مانده است بی توبمیرم فقط همین

رضارنج بران
رضارنج بران

زندگیم چندروزیست که ازدردخداحافظی ات شده ام خسته وبیمارخداحافظی ات ترسم ای خوب که تامرزجنونم بکشد لحن پاییزی وخونسردخداحافظی ات طاقت بدرقه ات هیچ ندارم بخدا چه کنم نیست دلم مردخداحافظی ات ای سفرکرده ی من کاش که میدانستی بامن خسته چه هاکردخداحافظی ات...

رضارنج بران
رضارنج بران

سه میهمان ناخوانده زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند. زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیایید تو و چیزی بخورید. آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه. آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم. غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن. زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم. زن پرسید: چرا؟یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد، گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند. زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد. شوهر خوشحال شد و گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست. ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند! زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ دختر خانواده که

رضارنج بران
08f3cf8100d5.jpg رضارنج بران

اینجا بهشت ممنوع است، ولی من به تو آهسته می گویم: که یک تکه از بهشت جا مانده این گوشه ی دلم... در بوی خوب سیب... که تنها با تو قسمت میکنم...

رضارنج بران
رضارنج بران

به سلامتی درخت! نه به خاطرِ میوه اش، به خاطرِ سایه اش. ღ ღ♥ به سلامتی دیوار! نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه. ღ ღ♥

رضارنج بران
22279103973025088103.jpg رضارنج بران

رضارنج بران
رضارنج بران

خدایا........... گفتم خدایا از همه دلگیرم گفت:حتی از من؟ گفتم خدایا دلم را ربودندگفت:پیش از من؟! گفتم خدایا چقدر دوری؟گفت:تو یا من؟ گفتم خدایا تنهاترینم گفت:بیشتر از من؟ گفتم خدایا کمک خواستم گفت:از غیر از من؟ گفتم خدایا دوستت دارم گفت:بیش از من؟ گفتم خدایا اینقدر نگو من گفت:من توام وتو منی

رضارنج بران
رضارنج بران

عشق عشق یعنی که تورا دارم دوست که تو دانی که وصالت آرزوست چون از آن اول خلقت عشق بود من هم آموختم آن را زود که فتاده ایم ما دردنیا که شدیم ازتو و عالم ما جدا منبع عشق تو هستی ای خدا عشق را بر من تو داده ای ندا درنمازم همه ی فکرم هست که جز این عشق دگر عشقی هست؟ گر خدا هست دگرعشق چرا؟ که توانی یابی به از خدا؟ عشق بازی را ندیدم این چنین مثل تو بر بنده ی مخلص همین

رضارنج بران
رضارنج بران

دوباره از تو نوشتم چقدر زیبا شد دوباره از تو سرودم که گرم و گیرا شد اگرچه واژه همه کهنه و سخن تکرار میان دفترم امشب غرور پیدا شد

رضارنج بران
رضارنج بران

@AtiShaA سلام

رضارنج بران
رضارنج بران

بـاران که می بـارد بایـد آغوشـی باشـد پنجـره ی نیمه بـازی موسیقی ِ بـاران بـوی ِ خـاک سـرمای ِ هـوا گـره ی کـور ِ دست ها و پاهـا صـدای ِ تپش قلب ها بـاران که می بـارد بایـد کسـی باشـد ... !

رضارنج بران
رضارنج بران

برای دوست داشتنت محتاج دیدنت نیستم... اگر چه نگاهت آرامم می کند محتاج سخن گفتن با تو نیستم... اگر چه صدایت دلم را می لرزاند محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم... اگر چه برای تکیه کردن ، شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است! دوست دارم ، نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم دوست دارم بدانی ، حتی اگر کنارم نباشی ... باز هم ، نگاهت می کنم ... صدایت را می شنوم ... به تو تکیه می کنم همیشه با منی ، و همیشه با تو هستم، هر جا که باشی...

رضارنج بران
رضارنج بران

خدای من... نمی دانم دل آدم های این روزگار را کوچک آفریدی یا غم ها خیلی بزرگ هستند..

رضارنج بران
رضارنج بران

کسے چــــہ مے داند امــروز چنــد بار فرو ریختم ..از دیدن کسے کــه ، تنهــا لباسش شبیــــہ بــہ " تــو " بــود [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 4:4 بعد از ظهر ] [ نسیم عشق ] نظر بدهید

رضارنج بران
رضارنج بران

چشم ها را شستم جور دیگر دیدم.. باز هم فرقی نداشت تو همان بودی که باید دوست داشت...!