رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
سـختـه... بـه جـایی بـرسی کـه دیـگه نـه هیـچ اومـدنی آرومـت کنـه ، نـه هیـچ رفتـنی نابـودت .
رضارنج بران
کارنامه چیست؟ کاغذی ست که تن آدم را به حالت ویبره برده و با کاشت بادمجان زیر چشم همراه است. ((قابل توجه دانش آموزان))
رضارنج بران
میخوانمت در بلندی که خودت بلند ترینی میخوانمت به مهربانی که خود مهربان ترینی میدانمت به رحمتت که خودت رحیم ترینی میدانمت به بزرگی که خودت بزرگترینی همه این میخوانمت ها و میدانمت ها بهانه ای هست تا بگویم خدایا دوستت دارم
رضارنج بران
خــدایا کـمـی بـیـا جـلـوتـر مـی خـواهـم در گوشت چـیـزی بـگـویم ...! ایـن یـک اعـتـراف اسـت ... مـن بـی او دوام نـمی آورم حـتـی تـا صـبح فــردا !..
رضارنج بران
به سلامتیِ بهار که معرفت داره و سالی یه بار میاد سراغمون
رضارنج بران
به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید. به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید. به باد گفتم عشق چیست؟ وزید. به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید. به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد. و به انسان گفتم عشق چیست؟ اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟ دیوانگیست!!!
رضارنج بران
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
رضارنج بران
برای من که لبریز تـــــــو موندم به پات افتادنم عینه نمازه که وقتی جونمو از من بخواه که فقط دستم به سمت تـــــــو درازه همه حرفامو گفتم تا ببینی یه روزم درد تکراری ندارم تـــــــو تسکین تموم دردهامی به جز تـــــــو با کسی کاری ندارم تصـــور می کنم هـــــــرشب بــه یــــــــــادت هــــــوایی می شـــــــــم و تـــــــا مـــــــــاه می رم قــــــدم هـــــا بلند تـــــــر می کنم چـــون درســـــــت دارم کنـــــــــارت راه می رم تـــــــو روز هایی که خیلی خستـــــه می شم واســــــه رفتن هــــــوای تـــــــازه می خوام درست هر ســـــال این روزا که می شه تـــــــو رو بی حـــــد و اندازه می خــــوام
رضارنج بران
امشب چقدر هـوای نگاهت را کرده این چشمـان بی قرار. امشب من به همه ی ستارگان سپرده ام بیقرار تر سـو سـو کنند.
رضارنج بران
قسم به عشق پاکت تو ای بهار قریب نزار که من بمونم از عشق تو بی نصیب
رضارنج بران
بزار بیام که اینبار بشم فدای چشمات ببوسم من نشان و جای پای قدم هات!
رضارنج بران
وقتی مثل کودکی در دنیای خود گم می شوم و غصه های بی دلیل ! نفس را از من می گیرد و ابرهای چشمانم با تمنای بارش هی خود را به مژگانم می کوبند ، تو میایی و از پنجره تنهاییم سرک میکشی ، صدایم میکنی ، من نمیشنوم صدایت را . کمی بلندتر به من بیاندیش!