رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
خدا تنها روزنه امیدی است که هیچگاه بسته نمیشود تنها کسی است که با دهان بسته هم میتوان صدایش کرد با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت تنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر بر میدارد تنها کسی است که وقتی همه رفتند میماند وقتی همه پشت کردند آغوش میگشاید وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود و تنها سلطانی است که با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه کردن
رضارنج بران
کسي که عاشق ميشود بايد خود را براي پرداخت بهاي آن عشق آماده سازد که عشق همانطور که لذّت و شادکامي در پي دارد، غم و سردرگمي هم به دنبال خواهد داشت.
رضارنج بران
عشق نيرو ميدهد ، عشق زندگي ميدهد، عشق شهامت و قدرت ميبخشد. عشق بزرگترين وديعهاي است که خدوند بزرگ در نهاد بشر به امانت گذاشته است.
رضارنج بران
گر تار بودم آهنگ دوستت دارم را برایت می نواختم اگر بهار بودم شکوفه ها را برایت تقدیم می کردم اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا غبار غم ها را از دلت بزدایم ولی افسوس که نه تارم نه بهارم نه بارانم ولی هر چه هستم با تمام وجود فریاد می زنم دوستت دارم
رضارنج بران
فقط تاریکی می داند ماه چقدر روشن است فقط خاک می داند دست های آب،چقدر مهربان. معنی دقیق نان را فقط آدم گرسنه می داند فقط من می دانم تو چقدر زیبایی!
رضارنج بران
در انتظار توام در چنان هوایی بیا که گریز از تو ممکن نباشد تو تمام تنهاییهایم را از من گرفتهای خیابانها بی حضور تو راههای آشکار جهنماند شمس لنگرودی
رضارنج بران
غضنفر ازژاپن برمیگرده.بهش میگن اونجامشکل زبان نداشتی؟میگه:من نه ولی ژاپنی هاچرا !
رضارنج بران
ازدواج هم چیز جالبیه! مثل ارتش می مونه! با وجودی که همه ناراضی هستند، ولی باز هم داوطلب داره !
رضارنج بران
خواستم جونمو فدات کنم ، باخودم گفتم چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی !؟
رضارنج بران
دلم به وسعت صحراها غمگین است به رسم دریاها، طوفانــــــــــــــــــــی به حجم ابرها، بارانـــــــــــــــــــــــــی
رضارنج بران
دیــــــــــوانه ام امشب دیوانگیـــــــــــم بالا زده نه ســــکوت نه موســــــیقی نه هیچ چیز و هیچ چیز ديگـــــــــر.... این دیوانگی را تسکین نمیدهد . . جز عــــطر تـنت
رضارنج بران
به سلامتی پسری که وقتی نگاهش به غریبه دلربا افتاد، سرشو انداخت پایین و گفت: مرا عهدیست با.....جانان....
رضارنج بران
معلم به خط فاصله میگفت خط تیره خوب میدانست فاصله ها چه به روز آدم می اورند