ツRozitaツ
دلـــــم ، پیـــرمــرد ِ حـلّاج را مـی خـــواهــد ! تــا پـنـبـه هــای ِ گــره خــورده ی دلـتـنـگی ام را آنقـــدر بــــزنــد تــا ، بـــاز شـــود ! سـفـیـد ِ سـفـیــد . .
ツRozitaツ
نی نی من مامان قربونش بشه
ツRozitaツ
کسی که نشسته است همیشه خسته نیست شاید جایی برای رفتن نداشته باشد!!!!!....
ツRozitaツ
کافه چی قهوه ام را شیرین کن!!!! میپرسی چرا؟ آن روزها که تلخ میخوردم روزگارم شیرین بود....
ツRozitaツ
چیزهای به ظاهر کوچکی هم هستند که فقط ظاهر کوچکی دارند. بله، فقط ظاهرِ کم اهمّیتی. امّا آنقدر بزرگ هستند که قابلیت ثبت شدن در تقویمم را هم دارند. مثل وقتی که دیدم رنگ قهوهای، جای خودش را به سفید داده. مثل پیدا شدن اوّلین؛ تارموی سفید، میان موهایم.