همه رفتن! از امروز من موندم و پدر پیرم و برادرام و خونه ی سوت و کور! اولین سفرهِ 4 نفره پهن شد! بابا داد زد لیوان کجاست؟! یاد مامان افتادم! که اگه میدونست ما یه لیوان رو تو اتاقمون بردیم و یادمون رفته بیاریم سر سفره ، میگفت کار بچه ها نیست، نمی دونم من کجا گذاشتم! علی میری پیدا کنی؟ فقط به خاطر اینکه ما حرف نخوریم! مامان الان کجایی؟! سر سفره جات خالی بود : ( برات فاتحه خوندم ، بغض نذاشت غذا بخورم ، پا شدم و الان اینجام : (
مخاطب ِ خاص ِ آدم باید یه فرقی با باقی ِ آدما داشته باشه ... !! یه جور ِخـــــــــــاص باید باشه !! اصن این خاص بودن باید به چشم بیاد ... حس بشه !! که نه اون هوس کنه مخاطب ِ خاص ِ کسی دیگه بشه ... ! و نه کسی بخواد اونو مخاطب ِ خاص ِ خودش بکنه ... ! همیـــــــــــن ...