aynor
به سلامتی پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم.....!
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب میاندازد. - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟ - این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟ مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد… !"
آناهیتا
توسط پیامک
خدایاعزیزی که این مکتوب رامیخواند بربال آرزوهایش پروازکند. بارالهااورادریاب درتمامی لحظات،مباداخسته شود، بیمارشود،بیفتدویاغم ببیند.دلش را سرشارازشادی کن و آنچه رابه بهترین بندگان عطامیکنی به اوعطاکن
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
همه ی دفتر ها را خواندم و همه ی کتاب ها را نوشتم! تو کجایی پس؟
آرمان
یک نفر حرف می زند ....تعدادی صندلی گوش می کنند... یک ملت خجالت می کشند
من علیرضا هستم
پرسیدم سـیگارو ترک کردی؟ گفت نه! کبریتـ رو ترکـ کردم... سـیگارو با سیگار روشن میکنم...!
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
این همه حسود بودم و نمی دانستم !
سلام خانمی
15 سال و 16 ساعت و 45 دقيقه قبلسلام از بنده ست نفسی
15 سال و 16 ساعت و 42 دقيقه قبلکوچکتیم
15 سال و 16 ساعت و 38 دقيقه قبلخانومی
15 سال و 16 ساعت و 37 دقيقه قبل