♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
چشم باران زده ی سرد مرا خوب به خاطر بسپار چشم من راز پریشان شدن آینه هاست آینه تاب ندارد که نگه را به غم چشم من آلوده کند.
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ تر فقط میدانم در آغوش منی ، بی آنکه باشی و رفتی ، بی آنکه نباشی . . .
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
در این برهوت تنهایم مگذار که سخت محتاجت هستم...
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
بیــــداری ام بـی تــو .. شکل مـُردن در خواب هـای بــی رویاست ...!
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
در زیر باران عشق باید ماند تا غبار تنهایی را شست، نمی دانم زیر کدام باران ایستادم که "تنها" ولی "خیـــــــــسم"
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
بر من بتاب تا واژه های قندیل بسته ام شعر شوند!
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
آدم ها ثانیه به ثانیه رنگ عوض میکنند چه رسد به دقیقه ها!!!! از آدم های یک ساعت دیگر میترسم!
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
دل است دیگر به قول سهیل، خسته میشود از این همه اثبات!
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب میاندازد. - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟ - این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟ مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد… !"