امسال سومین ماه مهری ِ که خودکار رنگی و جامدادی و کوله پشتی و کتونی نخریدم! یا حتی به محض اینکه مانتو مدرسه م اومد آویزون ِ مامان نشدم که توروخدا مانتو مدرسه م ُ یه کم از بغل تنگ کن،یا شلوارم ُ راسته و کوتاه کن! بعدشم سیصد بار تیپ مدرسه م ُ سرتاپا بپوشم توی آیینه قدّی نگاه کنم که ایرادی نداشته باشه! مواظبم باشم هفته ی اول رو زمین ِحیاط مدرسه نشینم که اتوی مانتوم نره!
حالا کوچیکتر که بودم میشستم تک تک رنگای مداد رنگی ـآم ُ امتحان میکردم!!! دفترام ُ خودم جلد میکردم!
صفحه اول همه ی کتاب درسی ـآمم شعر مینوشتم!
ناراحتم از اینکه دیگه اونقدر زندگیم ساده نیست که دغدغه م ست کردن رنگ کیف و کفش با روپوش مدرسه م باشه!
اما از طرفی َم خوشحالم که قرار نیست یه بار دیگه استرس نمره بد و بلندی ناخن و حتی کنکور ُ تجربه کنم...