مونا
حرف های ما هنوز ناتمام ، تا نگاه می کنی وقت رفتن است ، بازهم همان حکایت همیشگی ، پیش از آنکه باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ، آی ، ای دریغ و حسرت همیشگی ، ناگهان چقدر زود دیر می شود .
مونا
کاش میشد بر جدایی خشم کرد / شاخه های نسترن را با تواضع پخش کرد / کاش میشد خانه ای از مهر ساخت / مهربانی را در آن سرمشق کرد
مونا
به زندانی گفتن از تو تنهاتر کیست ؟ گفت کسی که دلش زندانی دیگریست.....
مونا
زندگی یعنی گذر زمان و زندگی کردن یعنی به یاد آوردن خاطره های زیبا ، چه زیباست در مسیر زندگی ، زندگی کردن
مونا
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد
مونا
فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند....دیروز با خاطراتش مرا فریب داد....فردا با وعده هایش مرا خواب کرد....وقتی چشم گشودم امروز هم گذشته بود...
مونا
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟
مونا
از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي
مونا
فکر مي کرديم عاشقی هم بچگيست ... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست زندگی چيزيست شبيه يک حباب ... عشق آباديه زيبايی در سراب فاصله با آرزو های ما چه کرد ... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد !!!
مونا
در زندگي باران نباش كه فكر كنند خودت را با منت به شيشه ميكوبي ؛ ابر باش تا منتظرت باشند كه بيايي
مونا
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
مونا
خواب ناز بودم شبی.... دیدیم کسی در میزند.... در را گشودم روی او ...دیدم غم است در می زند... ای دوستان بی وفا...از غم بیاموزید وفا..غم با آن همه بیگانگی..... هر شب به من سر می زند
مونا
به خاکستر چه آتش ها که خفته است چه ها دراین لبان نا شکفته است منم آن ساحل خاموش سنگین که توفان در گریبانش نهفته است..