مصطفی
بازم صدام کن بازم بگو بازم داد بزن بازم دستتو ببر بالا و بزن تو صورتم بازم بگو " دوست دارم ديونه " و من بازم مي گم تو نتونستي عشقو از نگام بخوني . بازم با تمام ناباوريهام به آينده نگاه کردم ، ولي هيچ چيز جز يه سايه مبهم نديدم
مصطفی
هميشه نمي شه توقف کرد . هيچ وقت نمي شه چيزي رو مالِ خود کني . حتي اون نطفه اي که در شکم مادر بارورمي شه . پس من چه جوري مي خواستم تو رو مالِ خود کنم! مني که هر وقت از تو مي گم ناخداگاه تُن صدام پائين ميادو آروم مي شمو اچشک تو چشمام جم مي شهو بغض غريبي جلوي راه صدامو مي گيره .
مصطفی
یادمه یه روز یه روی کاغذ بزرگ عکس یه صورت کشیدي، گفتی این تویی. با تعجب به اون خیره شدم. نگاش کردم. بازم نگاش کردم. لبخندی زدم از روی ناباوری. یعنی این چهرهء من بود؟ باورم نمیشد. چرا! اون من بودم. یعني تو این بیست وچند سال چهرهء خودمو ندیده بودم؟ با اسرار از من گرفتیشو بردیش خونه. اونو گذاشتیش روبروی تختت، تا هر وقت میخوابی به چشماش خیره بشیو یه جوری نشون بدی که خیلی دوسش داری. مگه اینطور نبود؟ حالا که نزدیک دوسال از اون روز گذشت، خیلی راحتر از اون چیزی که من فکر میکردم جلوی خودم پارش کردی. کاش خاطراتم میشد پاره بشن
مصطفی
خيلي ادعات ميشه که بارونو دوست داري؟ پس چرا وقتي بارون مياد ميري زير چتر؟ خيلي برفو دوست داري؟ پس چرا از اينکه يه گوله برف بهت بزنن، مي ترسيو خودتو جم مي کني؟ پرنده ها رو خيلي دوست داري؟ پس چرا ميندازيشون تو قفس؟ تو که ميگي گلها رو خيلي دوست داري! پس چطوره که از شاخه جداشون ميکني؟ حالا من چيکار کنم؟هان؟ به نظرتو، وقتي به من ميگي عاشقتمو دوستدارم، بايد باور کم؟ آره؟
مصطفی
تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دگر نتوانم ,نتوانم جستن هر زمان عشقی و دیاری دگر کاش ما, آن دو پرستو بودیم که همه عمرسفر می کردیم از بهاری به بهاری دگر
مصطفی
این دفعه اگه داشت بارون میومد از زیرش فرار نکن برو زیر بارون ببین چنتا از دونه های بارون رو میتونی بگیری اندازه قطره های بارونی که تونستی بگیری دوستم داری اندازه قطراتی که نتونستی بگیری دوست دارم
مصطفی
به من نخند یه روز دلت دل به کسی میبنده اون روز میبینی عاشقی گریه داره نه خنده!! منهم یه روز میخندیدم به اشک سرد عاشق باور نمیکرد دل من ناله و درد عاشق...!!!
مصطفی
باز هم منتظرآمدنت می مانم ***هر نفس با غم سبز تو غزل می خوانم باز هم آتشت ای عشق قدیمی هر روز***می کشد پنجه به دیوار و در زندانم پی دیدار و ملاقات تو هرشب تا روز ***اشک و خون می چکد از گستره چشمانم همه مردم این شهربه دنبال تواند***من هم از شوق تو اواره و سر گردانم گرمی عشق نفسگیر تو تابستانی است***کشته دست همین گرمی تابستانم بی توسر سبز تو من بی سر وبی سامانم***کوچه های همه شهر پر از رنگ و ریاست باز هم منتظر امدن بارانم
مصطفی
همه ی بغض من تقدیم غرور نازنینت باد، غروری که لذت دریا را به چشمانت حرام کرد
مصطفی
دعای قاصدک ها خوشبختی آدماست، برات آرزوی یه دنیا قاصدک دارم
مصطفی
گفته بودی گر بیایی مقدمت را گل فشانم، گل چه قابل نازنینم، چشم هایم فرش راهت
مصطفی
گر تو یارم نشوی آخر پاییز من است / فکر بی تو شدنم دشمن بنیان من است / تا زمانی که تو شیرینی و دوری ز دلم / رنگ خون بر جگر فرهاد من است
مصطفی
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند / سالها هجری و شمسی همه بی خورشیدند
مصطفی
هرکس را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست