سارا(فندق خاندان)
دلشکسته ای کنار پنجره سیگار میکشید ...خسته بود ...آنقدر خسته که یادش رفت بعد از آخرین پک ،سیگارش را به پایین پرت کند ...نه خودش را ... 25سال گذشت و.... پایان آغاز شد...
سارا(فندق خاندان)
سیگارش را میگزارد زیر لبش و می گوید :آتیش داری داداشجواب میدهم : توی جیبم که نه. . ولی در دلم دارم . .. .به کارت می آید؟ ... کیست که متوجه شود ..