سارا(فندق خاندان)
رفــــیــــق.. . . مـبـادا "گـرفـتـه" بـاشـی; کــه شـهـری را بـه نـمـاز آیـــات وا مــیــدارم...
سارا(فندق خاندان)
ـتـویِ دنـیـا آدم هــایِ زیـادی رویِ تـخـت هـایِ دونــفــره مـیـخـوابـنـد.. امــّـــا .. قـشـنـگ ایـنـه.. بـعـضـی آدمــا رو تـخـت هـایِ یـه نـفـره بـه یــــادِ هــــم بـیـدارنـد ...
سارا(فندق خاندان)
خدایا ببخش...امانتدار خوبی نبودم...دلی ک داده بودی شکست...
سارا(فندق خاندان)
وقتی پایان هر جمله ام یک "خداحافظ" است یعنی نمیخواهم بروم... فقط بگو بمان...
سارا(فندق خاندان)
پابند کفشهای سیاه سفر نشو یا دست کم بخاطر من دیرتر برو دارم نگاه می کنم و حرص می خورم امشب قشنگ تر شده ای، بیشتر نشو کاری نکن که بشکنی اما شکسته ای حالا شکستنی ترم از شاخه های مو موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو به به مبارک است: دل خوش، لباس نو دارند سور وسات عروسی می آورند از کوچه های سرد به آغوش گرم تو هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر مجبور که نیستی بمانی… ولی نرو..