سارا(فندق خاندان)
کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند … از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟! وقتی کســی جایت آمد … دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند …. میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه …… فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود ! و این است بازی باهــم بودن … !!!
سارا(فندق خاندان)
می خواهم عوض شوم ! چرا باید دلتنگ باشم ؟ تو باید دلتنگ شوی می خواهم آن سیب قرمز بالای درخت باشم در دورترین نقطه ... دقت کن رسیدن به من آسان نیست , اگر همتش را نداری آسیب به درخت نرسان به همان سیب های کرم خورده روی زمین قانع باش ................!!!
سارا(فندق خاندان)
ما پیغام دوست داشتنمان را با دود آتش به هم میرسانیم نمیدانم آن سو برای تو تکه چوبی هست؟ من اینجا جنگلی را به آتش کشیدم...!
سارا(فندق خاندان)
می سپارمت به خدا،خدایی که هیچ وقت نخواست تو را به من بسـپارد(مخاطب داشت...دگ نداره)
سارا(فندق خاندان)
میخواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود عشق, تنها در آغوش مادر خلاصه میشد بالا ترین نقطه ی زمین شانه های پدر بود بدترین دشمنانم, خواهر و برادران خودم بودند تنها دردم, زانو های زخمی خودم بود تنها چیزی که میشکست, اسباب بازی هایم بود...

14 سال و 2 ماه و 1 روز و 12 ساعت و 43 دقيقه قبل توسط موبایلوالا
14 سال و 2 ماه و 1 روز و 12 ساعت و 42 دقيقه قبلInja in moshkela nist

14 سال و 2 ماه و 1 روز و 12 ساعت و 40 دقيقه قبل توسط موبایلن زیاد
14 سال و 2 ماه و 1 روز و 12 ساعت و 39 دقيقه قبل