سارا(فندق خاندان)
من مي دانم ... مي دانم که اگر به کودکي ام بازگردم تو آن بادبادک گمشده من در آسمان ها مي شوي !
سارا(فندق خاندان)
ديگر کمتر « اشک » مي ريزم! دارم « بُزرگ » مي شوم يا « سنگ » نمي دانم .
سارا(فندق خاندان)
به دنبال چه پایانی خلاف جاده ایستادی؟ چرا تاعادتت کردم به فکر رفتن افتادی؟ چرا باید به تنهایی دوباره بی تو برگردم؟ کجای جاده بد بودم؟ کجای قصه بد کردم؟
سارا(فندق خاندان)
باور کردم تنهایی را... چقدر دلم کسی را نمی خواهد امشب...
سارا(فندق خاندان)
سنگ..كاغذ...قيچي... اصلا چه فرقي ميكند؟.. وقتي تو آخرش با پنبه سر ميبري....
سارا(فندق خاندان)
تنهایم... مثل همان مسجد بین راه... هرکه می آید مسافر است... میشکند...هم نمازش را...هم دلم را...
merciiiiii sara jan




14 سال و 2 ماه و 11 روز و 8 ساعت و 13 دقيقه قبل