sepehr1988
راحت نوشتیم بابا نان داد... بی آنکه بدانیم بابا چه سخت ... برای نان همه جوانیش را داد !!!
sepehr1988
" تـو چـه مـیفـهـمـی از روزگـارم .... از دلـتـنـگـی ام ... گـاهـی بـه خـدا الـتـمـاس مـیـکـنـم ... خـوابـت را بـبـیـنـم ... مـیـفـهـمـی ؟!! فـــــقــــــط خـــوابــــــت را !! "
sepehr1988
همیشه در حالی که... یه عالمه حرف بیخ گلوت چسبیده! یه عالمه اشک توی چشماته! یه عالمه حسرت توی دلت تلنبار شده... باید بگی : خب... خدافظ ...!
sepehr1988
مـن! عاشـق نیسـتم... فقـط گاهی حرف تـو که می شـود... دلـم مثـل ایــنکه تـب کنـد!... گـرم و سـرد می شـود... آب مــی شـود... تــنگ مــی شــود...
sepehr1988
ارزش دل قــــــد یــه مـــورچــه اســـت ... هــر دو خواســـتـــه یا نــاخــواســتــه زیــر پــا لــه مــی شــونــد .
sepehr1988
نه التماس می کنم ... نه خیره خیره نگاهت ... فقط آه میکشم وسکوت می کنم ... همین آه برای تمام زندگیت کا[!]ت........
sepehr1988
دختر جوانی بر اثر سانحه ای زیبایی خود را از دست داد.... چند ماه بعد، ناباورانه نامزد وی هم کور شد. ...موعد عروسی فرا رسید. مردم می گفتند: چه خوب! ...عروسی که زیبا نیست همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد.... 20 سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت.... مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را باز کرد.... چون او هیچوقت نابینا نبود...( نیم کیلو باش ولی مرد باش )
sepehr1988
امــشب ! بــه میــهمانی تــو می آیــم ... نــه چشــمان فریــبنده ات و نــه لبــان تبــدارت را میــخــواهــم ... مــرا آغــوشــی بــه وســعت دســتانت کافــی ســت ... دلــم گــرفــته ...
sepehr1988
گاهے پاے ڪسے میمانے... ڪہ نہ בیـבےاش... نہ میشناسےاش... فقط حسش ڪرבه اے... تجمسمش ڪرבه اے... پشت هالہ اے از نوشتہ هاے مجازے روے پیج مجازےاش.
sepehr1988
در چشمانم تنهایی ام را پنهان می کنم ...در دلم ، دلتنگی ام را... در سکوتم ، حرفهای نگفته ام را ...در لبخندم ، غصه هایم را...
sepehr1988
امروز زنی را دیدم که بوسه از لبش میچکید! خدا را شکر... پس/ هنوز مردی است که عاشقانه میبارد......!!
sepehr1988
کـاشــکـی تـَلـخـ ـی زنـدگــی...کـَــمـی اَلـکـٌـل داشـتــ ... شـایـَد مـَســتـِمـان مـی کــَــرد و دَرد را نـمـی فـَهـمـیـدیــم ...
sepehr1988
مــرسی کـه هستـی و هستی را رنگ میزنــی... هیچ چیـز از تـو نمیخـواهــم فقط بـاش... فقــط بخــــند فقط راه بــــرو ... نـه. راه نــرو ... میتــرسـم پلک بــزنم دیگــر نبـاشـی ...
sepehr1988
همیشه مجبوری بایستی و به آنچه پشت سرت افتاده است بنگری ! زیرا زندگی چمدانی است که هیچ گاه درش کامل بسته نمی شود !!!