سپيدار
تو باید جای من باشی .....
سپيدار
من از این روزگار بی حوصله سرد نفرت انگیر، از تحمل روزها و شبهایی که بهم تحمیل می شوند بیزارم. دلم میخواد بروم جای دیگری نفس بکشم. شهری دیگری. دیار دیگری...
سپيدار
بعضي چيزها اتفاق مي افتند، نمي داني بهتر بود همراه مي شدي يا مانع! اما توي حادثه گير افتاده اي! گير افتادن حال بدي ست!
سپيدار
نمي شود. مثل هميشه كه نمي شده. نشدن ها چه عمر طولاني اي دارند!
سپيدار
دلم مي خواست بروم. رفتم. دلم نمي خواهد برگردم اما تو را كاش مي توانستم با قيچي ببرم بگذارم تو كيفم و همه جا با خودم ببرم
سپيدار
تنها يعني من. كه خودم را حبس كرده ام توي اين اتاق و هي از تو مي نويسم. تنها يعني من كه اينقدر پنج شنبه هايم خالي و بي رنگ و روست.
سپيدار
هنوز نشونه ها رو دنبال مي كنم! ....چه احمقانه...
سپيدار
هر كي ميگه خيالي نيس دروغ ميگه خياليه - هر كي ميگه جات خالي نيس دروغ ميگه جات خاليه - خيلي هم خياليه - خيلي هم جات خاليه
سپيدار
كجا برم كه عطر تو نپيچه توي لحظه هام
سپيدار
نه، امسال هم مثه همه سالهاي ديگه : سال من نيست و ...
سپيدار
همه چي آرومه ... و بدبختي من همين است كه همه چي زيادي آرومه.
سپيدار
همه درد آدمها همين رفتن هاي بي خبر و بي موقع است. ديگر همه دردها را باور مي كنم.
سپيدار
من درد دارم و تو اين را نمي فهمي! من مي ميرم و تو هنوز به اين فكر مي كني كه مقصر من بوده ام يا تو ؟
سپيدار
دوباره خوابتو ديدم...من لعنتي دوباره ...