سپيدار
دلم مي خواهد و نمي خواهد برگردم. خودم هم نمي فهمم. اين حس وحشتناكي ست!
سپيدار
هي بدي هايت را يادم مي رود. دلم براي ادكلنت تنگ مي شود. براي مدل خاص نگاهت. براي آن لحن عجيب و مخفي دوست داشتن ات و البته براي بي رحمي ت نه!
سپيدار
نه تو نه من. هيچكدام به اندازه ي كافي دليل براي با هم بودن نداشتيم. رفتارهاي منطقي با حس و عاطفه جور در نمي آيد اما. هميشه يك جاي كار مي لنگد...
سپيدار
هميشه وقتي فكر مي كنم بهترين تصميم را گرفته ام، بيشترين عذاب را مي كشم.
سپيدار
آدم هايي كه توي مدل رفتار و حركات و حرف زدن شان حالت هايي خاصي دارند خيلي سخت فراموش مي شود لعنتي ها!
سپيدار
بماند كه يكي ديگه دستمو گرفت و تنهام نذاشت ولي من خاطره هاي خوبي كه فقط و فقط با تو دارم مطمئنم كه هيچ جاي ديگه اي نمي تونم دوباره تجريه كنم و اين غم انگيزترين قسمت زندگيمه
سپيدار
اولين باره تو زندگيم مي خوام به گذشته برگردم. حيف ... حيف
سپيدار
شايدم نبايد نا اميد باشم. همونجوري كه فكر نمي كردم كسي به خوبي تو پيدا شه و شد بازم پيدا شه. هوم؟
سپيدار
غمگيني رسم خوشايندي نيست. به يكديگر هديه نكنيم!
سپيدار
دست خودم نيست. هر كار مي كنم باز يادم مي افتد كه دوستت دارم.
سپيدار
اين خاطره ها مگر دست از سر من بر ميدارند؟ هنوز كو؟ بگذار زمستان شود ....
سپيدار
هميشه نگرانم. نگران اينكه شايد ديگر نشود.
سپيدار
بعضي خاطره ها عميق اند. نمي تواني ازشان دل بكني و روي سطح بيايي...
سپيدار
به قول خواننده : بيا با من مدارا كن ... كه من مجنونم و مستم ....
سپيدار
کاش وقتی دلت برای کسی تنگ می شود، نشانه ی این بود که همان دلش برای تو تنگ شده! کاش!
باید ببینی دل اون چی میخواد، دل منم خیلی چیزا میخواستُ میخواد گاهی هنوزم، ولی دل اون هیچی نمیخواستُ نمیخواد دیگه ... مجبوری بکشی عقب و بزاری بره ... دیگه مهم نیس !
13 سال و 3 ماه و 3 روز و 3 ساعت و 36 دقيقه قبلمي دوني يكتا. گاهي فك مي كنم مي بينم زندگي من خيلي پيچيده تر از اوني شده كه انتظارشو داشتم! خيلي ...
13 سال و 3 ماه و 3 روز و 3 ساعت و 34 دقيقه قبلشاید منم مث خودت باشم ... میدونی من تا 2 سال پیش همه ی روزای آینده رو با یه نفر میدیدم، همش تو رویا، خیال، دوس داشتم زود دانشگام تموم شهُ بعدش حتی کارمم اوکی میدیدم ! ولی یهو ورق برگشت ... یهو بین زمین و آسمون ول شدم ... پیچیده شاید نشه اسمشُ گذاشت ولی یه جورایی گنگ شده ... انگار یهو از خواب بیدار شدم ... همینی که نوشتی ... حس وحشتناکیه ...
13 سال و 3 ماه و 3 روز و 3 ساعت و 28 دقيقه قبلاوهوم... ممنون از حرفات ... مثه سربازي ام كه اينقد تير خورده يادش نمياد دشمنش كيه ! هه. مسخره ست
13 سال و 3 ماه و 3 روز و 3 ساعت و 21 دقيقه قبلدقیقا ... کاش زودتر این روزامون بگذره
13 سال و 3 ماه و 3 روز و 3 ساعت و 17 دقيقه قبل