سپيدار
يه جوري دلم تنگ ميشه برات ... محاله بتوني تصور كني ... گمونم نمي توني حتا خودت .... جاي خاليتو تو دلم پر كني
سپيدار
از بين چيزهايي كه دلتنگت ميكند موسيقي سهم وحشتناكي دارد ...
سپيدار
من اين حس شكست را هيچ وقت تجربه نكرده بودم. اسمش را چه بگذارم؟ يك شكست عاشقانه؟ ظالمانه؟ دوستانه اما نابرابر؟ ناجوانمردانه؟ احمقانه ؟! نه نه ... كلمه اش اين نيست ...
سپيدار
چقدر احساس بدي دارم. احساس هيچي نشدگي! فكر مي كنم مي بينم واقعا هيچي نشده ام. خيلي دير است براي زندگي؟
سپيدار
چقدر بي اميدم. چقدر ناراضي ام. چقدر نگرانم . چرا اين حس هيچي نشدگي دست از سرم بر نميدارد؟
سپيدار
آدم ها براي ادامه دادن به چيزي در درون شان نياز دارند كه هلشان بدهد. بهشان انگيزه بدهد. در من اما ... تنها فروريختگي ست ... من بلد نيستم اين ويراني را آباد كنم. تنها نمي توانم.
سپيدار
زندگي ام چند تا گره كور روي هم خورده. اينقدر كه از باز كردن شان منصرف شده ام... دلم مي خواهد تا چند وقت حداقل گره ها جلوي چشمم نباشند لا اقل!
سپيدار
بگذار بنويسم تا در تاريخ نوشته هايم ثبت شود. بگذار بنويسم امروز را كه اصلا دلتنگ تو نيستم. خدا كند اين حالم ادامه داشته باشد.
سپيدار
وقتي وانمود مي كني برات مهم نيس ولي از اين و اون، زير زيركي آمارشو درمياري ...
سپيدار
وقتي از شكست ش ته دلت خوشحال ميشي، پس خيلي هم دوسش نداري!
سپيدار
دلم مي خواد برگردم به اون روزا ... روزايي كه من مثل الانم باشم ولي تو مثل قبلت! فك كن! چ روياي لذت بخشي ميشه!
سپيدار
جايي كه نبايد دستمو رها كردي...
سپيدار
من مانده ام و آدم هايي كه خاطره ي تو را برايم زنده مي كنند. تا كجا بايد فرار كنم، نمي دانم ....
سپيدار
بگذار بي پروا بگويم دوستت دارم/ هر چند مي خندي به اين اقرار من روزي | مهدي فرجي