سپيدار
دلم تنگه ... ناجور ... پاییزی ... یه جوری که انگار داره مسقیما تنهاییتو به رخت می کشه!
سپيدار
حیف شد ... حالا می فهمم در حقت بدی کردم ... تعارف که نداریم... خریت کردم ... تو شبیه ترین آدم به من بودی ...
سپيدار
حرف و دلخوشی مشترک ... چیزی که این روزها با هیچکس ندارم!
سپيدار
مث هيولاي خسته اي هستم كه هيچ كس را نمي ترساند، نمي آزارد، حتي از روي غريزه! هيولاي غمگيني با چشمهاي بسته...
سپيدار
من براي اين روزهاي بي حوصله ي كلافگي ام چقدر بايد بنويسم؟! اين روزها كه حالم خوش نيست و مرددم . چرا نمي توانم براي زندگي ام تصميم بگيرم نميدانم!
سپيدار
شده ام مثل اين آدمهايي كه هيچ چيز براي از دست دادن ندارند! همين ديالوگي كه آدم بده ي فيلم وقتي حسابي كلافه است مي گويد!
سپيدار
خسته ميشود آدم ديگر. خيال كن به چيزي هزار بار چنگ بزني و بدستش نياوري.
سپيدار
چه كار كنم اينقد زندگيم رقت بار نباشه؟ لعنت لعنت لعنت
سپيدار
هيچ چيزي بهم كمك نمي كنه. بذار يه فال از همين پنل سمت چپ اين دنبالر بگيرم...
سپيدار
تو با منی ، بی توام ، ببین چه گریه آوره / سکوت ، سکوت کن، سکوت حرف آخره
سپيدار
باز خوبه می تونم اینجا بنویسم. رابطه م باهاش طوری نیس که بتونم حرف دلمو بزنم. همش مجبورم روشنفکرانه همه چی رو بپذیرم
سپيدار
نیستی حتی یه شب بخیر بگی....
سپيدار
خوشبحالت که اینقد دل گنده ای... خوشبحالت که دلت برام تنگ نمی شه : (((((