نقل است که حضرت شیخ برای تبلیغ دین به میان قومی رفت و بر بالای تپه ایستاد و فرمود: آیا میخواهید به شما چیزی بیاموزم که سعادت دنیا و اخرتتان در آن باشد؟ آن قوم یکصدا فریاد زدند: "خیــــــــــــــــر" و تا آخر دنیا با خوشی و سعادت در کنار هم زیستند.
آبودانیه برای رفیقش تعریف میکرد:
.......حمیــــد !!
حمید : چیه کا؟
آبودانیه : رفته بودم جنگل , چه طبیعت بکر و باحالی ! ایقد جات خالی بوود ایقد جات خالی بوووووووود!!
وایساده بودم محو طبیعت شده بودم ! اینقد قشنگ بود آواز پرنده ها !
کاش مو این دوربینمو برده بودم با خودم برات فیلمشو میاوردم !
همیطور که مو محو این طبیعت بودم یه گله گرگ به مو حمله کردن !!
حمید : خو چی شد؟!!!!!!
آبودانیه : خو هیچی مو بدو گرگا بدو ! مو بدو گرگا بدو !! بعد رسیدیم به یه دشت !
دشت پر از گل شقایق ! ایقد قشنگ بود , تا چشم کار میکرد فقط گل سرخ ! اصلا یه فضای رمانتیکی شده بود جانه حمید !
حمید : پَ گرگا چی شدن ؟!
آبودانیه : ولک گرگا دنبالم بودن مگه ولم میکردن! مو بدو گرگا بدو !! رسیدیم به یه کوه !
پسر از قدرت خدا آب از دل کوه در میومد میخورد زمین پووووودر می شد !!
نور خورشیدم افتاده بود داخلش یه رنگین کمون خشگلی درست شده بود جات خالی کا......
کاش مو این دوربینمو با خودم برده بودم فیلم میگرفتم خودت میدیدی اصن یه چی میگم یه چی میشنوی!
حمید : ولک په گرگا چی شدن ؟!!
آبودانیه: هااا خو گرگا دنبالم بودن.. مو بدو گرگا بدو ....مو بدو گرگا بدوو ! رسیدیم به یه دریا !
پسر دریا نگو استخر ! یه موج داخل ای دریا نبود ! ایقد قشنگ بووود !!
حمید :گرگااا چی شدن؟!
آبودانیه : خو حرومزاده !!! گرگا بیخیالم شدن ولوم کردن ...
تو هنو ولوم نمیکنی!!!!!!
ب نوع خـَــفـنی اعــصابم خورد شده یعنی خــُدا ب مـَــن کـُــمـک کنه من توی اون شرایط بتونم سکوت کنم و جواب اون عوضی هارو ندم چون اگه جواب بدم ب طور فجــیعی میسوزونمشون و قیـچیشون میکنم بابای همگی
پیشنهاد خوبیه
13 سال و 1 ماه و 10 روز و 17 ساعت و 10 دقيقه قبل


13 سال و 1 ماه و 7 روز و 14 ساعت و 32 دقيقه قبل
13 سال و 1 ماه و 7 روز و 12 ساعت و 15 دقيقه قبل


13 سال و 1 ماه و 7 روز و 11 ساعت و 57 دقيقه قبل

12 سال و 11 ماه و 5 روز و 13 ساعت و 25 دقيقه قبل