♥♥ دنيا ♥♥
شبي از شبها مردي خواب عجيبي ديد. او ديد كه در عالم رويا پا به پاي خداوند روي ماسه هاي ساحل دريا قدم ميزند و در همان حال در آسمان بالاي سرش خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است او كه محو تماشاي زندگيش بود ناگهان متوجه شد كه گاهي فقط يك نفر روي شنها ديده ميشود و آن هم وقتهايي است كه او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي ميكرده است. بنابراين با ناراحتي به خدا كه در كنارش راه ميرفت رو كرد و گفت :پروردگارا... تو فرموده بودي كه اگر كسي به تو روي اورد و تو را دوست بدارد در تمام مسير زندگيش كنارش خواهي بود و از او محافظت خواهي كرد. پس چرا در مشكل ترين لحظات زندگيم فقط جاي پاي يك نفر وجود دارد؟ چرا مرا در لحظاتي كه سخت به تو نياز داشتم تنها گذاشتي؟ خداوند لبخندي زد و گفت : بنده عزيزم من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته ام . زماني كه در رنج و سختي بودي من تو را روي دستانم بلند كرده بودم تا به سلامت از موانع و مشكلات عبور كني.
♥♥ دنيا ♥♥
نگاه من نگاه او// هوای سرد کوچه مون// پنجره ای که بسته است// نفس ، نفس ، تنفسم// بخاری از غم درون ،// به روی سرد شیشه "ها" نشسته است// و صورتش میان مه// ز چشم من نهان شده؛ //کنون اگر به دست خویش// بخار شیشه بر کنم// و او اگر خبر شود// از این تلاش دست من// گمان کند که من طرح وداع بسته ام //گمان کنم گمان کند که چشم من از این نظاره خسته است// کنون اگر هر زمان که مه جدایمان کند// به جای دست گونه را به روی شیشه میکشم //گمان کنم گمان کند که اشک من// ...بخار غم به روی شیشه شسته است
♥♥ دنيا ♥♥
تک تک نُتهای نگاهت را می نوازم با دستانیکه به من هدیه دادی و با ترانۀ تنهاییهایت میرقصم با هرکه باشد همنواز!
♥♥ دنيا ♥♥
تنــ ـد تنــــ د پـــُک می زنی ... ومـــــن خیره به رقــ ـص دودهـ ـآیت نگــاه میکنم ... چه رقص انــدامیــ !!! بـ ـه فیــلتـ ـر سیگــآرت نگــآه میکـُـنم کـ ـه بین لبهایـ ـت قــرار دادیـ ... میتــرسم از روزی کـ ـه مانـند سیگــآرت تـُند تـُند پــُــک بزنی امـ ـــ ... و زنــدگی من مانـند دود سیگــآرت زود محـــ و شود در یادتــــــ
♥♥ دنيا ♥♥
دیگـــر نـﮧ آدمــ ... آن آدمــ استــ و نـﮧ حــــوا ... آن حــــوا ! منــ و تــــو زادهـ ے کـــدامـــیــــنـــ دو نخستیــــنیم کـﮧ نـﮧ بــــوے آدمیّــــتــ داریــــمو نـﮧ هــــوایِ حــــوا !!!
♥♥ دنيا ♥♥
فـَریبـــ سکوتمـــ را نـخـور// تنهـــا بـَراے ثــانیـــﮧاے בعـوتتـــ مے کنـمــ مهمــاטּ چشمــ هایمـــ بـاشے //بیــا و ببیـטּ چـﮧ غـوغــایے بـﮧ پـا کــرבهـ اے בر مَـטּ
♥♥ دنيا ♥♥
كودك كه بودم مادرم هميشه مرا از تجسم خدا منع مي كرد . مي گفت به ذات خدا نبايد بينديشي و اگر اين كار را بكني ديوانه مي شوي . اما واقعيت اين بود كه من نمي توانستم با خدايي دوست باشم كه دركش نمي كنم خداي مهربان آرزوهاي من آغوش پرنور داشت و ضربان قلبي كه با صداي تپيدنش واژه واژه محبت را مي خواندم . آغوشي كه امن ترين جاي جهان بود و هميشه حتي اگر دختر خوبي نبودم مرا پناه مي داد. اما هراس ديوانه شدن ،كافر شدن هميشه خدايم را در هزار پستوي مجازي پنهان مي كرد. آغوش امن و نجواي قلبت مرا مجنون كرده است ديگر واهمه ندارم .
♥♥ دنيا ♥♥
خوبم ... یک خوبی ِ دلتنگ ... بدون دلیل خاصی حتا ... برای خودم لباس ِ فلان میپوشم ... آرایش تند میکنم ... هی خودم را نگاه میکنم ... هی تعجب میکنم ... (راستش خوشم هم میآید) ... میروم توی آشپزخانه که ظرفها را بشورم ... کار بالا میگیرد و به ضد عفونی کردن سطل آشغال میرسد حتا ... بعد میآیم ... آهنگ ترکی منصور دانلود میکنم با داف (میگه لاغر و قد بلنده مث شیلنگ گازه ... آخرین آهنگهای شادم مال دو سال و نیم پیش است ... بعد میرقصم ... ستایش هی با تعجب نگاهم میکند ... هی بهم میچسبد ... هی میگوید: وااا! خوبم ولی ... چند روز پیش توی پذیرایی تمرین شیرجه کردم ... با سر پرت شدم زیر میز نهارخوری ... لبم پاره شد و هنوز زانوها و صورتم کبود است ... ولی راضیام از خودم ... یعنی حتا گفتم اگر بد شانسی نمیآوردم تا ته پذیرایی رو پروانه میرفتم و کرال برمیگشتم D: این حس، حس تازهای ست ... نمیدانم سرشارم یا خالی ... خدا را شکر میکنم بخاطر لحظههای کوچک امیدواری ... بخاطر اینکه انسان را صبور آفریده ... بخاطر چیزهایی که گاهی به آدم قرض میدهد ... قرض گرفتن هم اعتبار میخواهد ...
♥♥ دنيا ♥♥
دلم برای تو تنگ است - تنگ - میفهمی؟! رفته بودی برایم شانه بیاوری. پریشانم. دلم، شانه میخواهد. موهام، شانه میخواهد. سرم ... دستهات ییلاقِ دلتنگیهایِ زنانهیِ دخترکانِ ایل است ... میدانی؟ بهار فصل جفتگیری پروانه هاست. پنجره را باز کن ... پرهایت را باز کن ... دکمههایت را ... دستهایت را ... لبهایت را ... دلم گرفته ... نی میزنم ... شبیه چوپانی که عاشق گرگ شده باشد ... یا مترسکی که دلبسته کلاغ ... دلم گرفته ...
♥♥ دنيا ♥♥
آشپزخانه جایِ خوبیست ... من ... چای میریزم با تو حرف میزنم ... ظرف میشورم ... پشت سرم میایستی ... برمیگردم ... پیشانیام را میبوسی و میروی ... پیاز تفت میدهم و برایت تعریف میکنم از این روزهایم و تو همیشه خوب به حرفهایم گوش میدهی ... _گوشهایت را چقدر دوست دارم _ آشپرخانه جای خوبیست ... من ... گاز را پاک میکنم، سرت غر میزنم ... خامه کیک را آماده میکنم ... از در میآیی ... لبخند میزنم و یک انگشت خامه در دهنت میگذارم ... _انگشتهایم را چقدر دوست داری _ آشپزخانه جای خوبیست ... یک عالمه "تو" دارد ... اصلن همه غذاهای خانهی ما بک کمی "تو" دارد ... تویِ همه "مواد لازم" دستورهای آشپزیِ من نوشته "او به مقدار لازم" ... و این " مقدار لازم" برای من یعنی خیلی ... یعنی تو لازمی ... شبیه نفس ...شبیه خندههات ... شبیه صدات وقتی غم میگیرد ... شبیه بالایِ قوزکِ دستِ راستت ...