ُُُshakib
غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"
ُُُshakib
تکیه کردم بر وفای او، غلط کردم، غلط. باختم جان در هوای او، غلط کردم، غلط. عمر کردم صرف او، فعلی عبث کردم، عبث. ساختم جان را فدای او، غلط کردم، غلط. دل به داغش مبتلا کردم، خطا کردم، خطا. سوختم خود را برای او، غلط کردم، غلط. اینکه دل بستم به مهر عارضش، بد بود، بد. جان که دادم در هوای او، غلط کردم، غلط. همچو وحشی رفت جانم در هوایش، حیف، حیف. خو گرفتم با جفای او، غلط کردم، غلط
ُُُshakib
غروب عاشقان رنگش طلایی است اگر چه اخرش مرگ و جدائی است
ُُُshakib
دل هیچکس نمی سوزد به حال غمناکم مگر سوزد همان شمعی که میسوزد سر خاکم
ُُُshakib
عشق را از قلیان بیاموز که در سر اتشی و در دامنش اشکی و در سینه ابی دارد
ُُُshakib
باید اهسته نوشت با دل خسته نوشت با لب بسته نوشت گرم و پر رنگ نوشت تا بدانند همه که اگر عشق نباشد دل نیست
ُُُshakib
عاشقانه عارفانه بی بهانه خالصانه با صداقت بی نهایت تا قیامت دوست دارت هستم
ُُُshakib
شاید زندگی ان جشنی نباشد که دوست داشتی ولی حالا که امدی تا میتوانی زیبا برقص
ُُُshakib
اگر میخواهی زندگی جدیدی داشته باشی کسی باش که تا به حال نبودی
ُُُshakib
روزی ازم پرسید ارزوی تو چیست گفتم تحقق یافتن ارزوی تو ندانستم که ارزوی تو جدائی از من بود
ُُُshakib
عاشقت گشتم تو گفتی عاشقان دیوانه اند عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای
ُُُshakib
اگر اتش به زیر پوست داری نسوزی گر علی را دوست داری