شاپورخان
چشمــانــت کـارناوال آتــش بــازيســت! يــک روز در هــر سال بــراي تمــاشــايــش مــي روم و بــاقــي روزهــايــم را، وقــف خــامــوش کــردن آتشــي مــي کنــم کــه زيــر پــوستــم شعلــه مــي کشــد...
شاپورخان
نه خورشید...! نه ماه...! روزگار من با گردش نگاه تو می چرخد...
شاپورخان
این بـــار مـــرا دست خودت بسپـار هـــر وقت که مرا دست خدا سپردی گریه امانم را بـــرید...
شاپورخان
خـسـتـهتـر از آنـم کـه لـيـوانـي چـاي آرامـَم کـنـد آغـوش ِ گـرم ِ تـو را مـيخـواهـم در جـنـگـلـي نـاشـنـاس وقـتـي کـه آسـمـان از لابـهلاي شـاخـههـا سـرک مـيکـشـد . .
شاپورخان
از آن روز که رفــته اي ؛ کارت شارژ ها را سيــگار ميــخرم و با خيابان ها حرف ميزنم ! هميــنطوري پيش برود . . . گوشيــم را هم بايد بفروشــم ؛ کفــش بخرم ...
شاپورخان
دست هايت گشوده به لهجه ي «بيا»! من اما ؛ ديريست پاهايم را به پيشوازت سر بريده ام ...
شاپورخان
وقـتي زيـاد باشـي , آدمـا تـرش ميکنـن , حيـف و ميلـت ميکـنن! بايـد کـم باشـي , تا مـزه مـزه ات کنـن...!!
شاپورخان
ايــن دختــرها و پســرايي که فقــط بلــدن با يکــي بمــونن جا داره هــمينــجا از همــشون قــدرداني کنــيم ...
شاپورخان
ما که به سلامتي هر کي زديم ، رفت اينو مي زنيم به سلامتي غم ، شايد رفت . . .
شاپورخان
اما نيستي تا اضطراب جهان را كنار تو در ترانه اي كوچك خلاصه كنم اما نيستي تا شب تشويش هر شب خويش را در اشتغال گريه ها و گور ها روشن كنم اما نيستي تا در دهان داس برويم و در پريشاني شعله پرپر شوم اما نيستي (خدايا اين بغض بي قرار كه فرصت نمي دهد) ...
شاپورخان
با شعرهای من کسی تو را نخواهد شناخت از این حرفها بزرگتری، زیباتری!
شاپورخان
چقدر مدرن می شدند شعرهای من سنت چشمهایت اگر می گذاشتند...