شاپورخان
گفتند حکم؟ ورق دست گرفتيم و خنديديم قرار شد حکم دل باشد...تمام سر ها دست تو بود روزگار دست از ما گرفت...دو به دو، دل داديم زندگي آس ِ مان را بريد دو به تک باختيم بازي روبروي چشم هاي تو عاقبت ندارد.....!
شاپورخان
چـقـدر بـالايـي چـقـدر پـايينـَم نــميــرســد دسـتـم بـه دستــهـايــت... مخاطبِ خــاص دارد : خـــــــــــــــــــــــُدا ...
شاپورخان
شايــد تـــــــــو هياهـوي قلبـم بـاشـي ! شنيـده نمـي شوي امـا مـــــن، تـو را نـفس مـي کشم ...
شاپورخان
گـــريه نميکنم ، نه ايــــنکه سنگم ؛ گـــريه غــرورمـو بــــهــم مـيـزنـه مـــرد براي هضم دلـــتـنـگيـاش گـــريه نمـيکنه ، قــــدم مـيـزنه ...
شاپورخان
آرزوي خيلــــــــي ها بودم ! اما اسير قدرنشناسي يک نفر شدم ... !!!
شاپورخان
بگــــذار مــردم «هرچه» دلـــشان ميخواهـــد، بگـــويند! من فقط، از «تـــو» ميگــويم!
شاپورخان
بـبيـن ... بـبيـن ايـن پـاکتِ ســيگارم را ، نــه تــرک ميشود و نــه تـــرکـم مـي کــند ... کـامش را کـه روي کـامـم مــيگذارد ، جـــانش را مي دهد ... تو حتي معاشقــه را قد اين سيگار هم بلد نيستي . .
شاپورخان
مُهم نيست دوستم داري يا نَـه ...! مُهم ايـن استـــ کِـه؛ مـَـن هَــستـــَم ؛ عـِشق هـَست وَ هَواي اِحساسَــم هَنــوز آبي ست . . .!
شاپورخان
لحــظه ي رفــتـن ســكـوتـم عـــلامت رضـا نـبـود مــي خـــواسـتـــم مثـــل هـمـيشـه روي حــرفت حــرفي نيــاورم ..