شاپورخان
تو رفته ای و من افتاده ام … تو از دست ، من از پا …
شاپورخان
این روزها جواب صداقت را با دروغ میدهند ! جواب محبت را با بی محبتی می دهند ! جواب با وفایی را با بی وفایی ! و جواب دوستی را با دشمنی ! چه خوب آرایه “تضاد” را به کار می برند !
شاپورخان
شادم که در شرار تو میسوزم شادم که در خیال تو می گریم شادم که بعد وصل تو باز اینسان در عشق بی زوال تو می گریم پنداشتی که چون ز تو بگسستم دیگر مرا خیال تو در سر نیست اما چه گویمت که جز این اتش بر جان من شراره دیگر نیست شبها چو در کناره نخلستان کارون ز رنج خود به خروش اید فریادهای حسرت من گویی از موج های خسته به گوش اید شب لحظه ای به ساحل او بنشین تا رنج اشکار مرا بینی شب لحظه ای به سایه خود بنگر تا روح بیقرار مرا بینی در دل چگونه چه گویمت که می میرد یاد تو یاد عشق نخستین است یاد تو ان خزان دل انگیزیست کو را هزار جلوه رنگین است
شاپورخان
تمام غزل هايم را سرودم كه خداحافظيت را نبينم ..... كه ديدم..... وتو رفتي.....
شاپورخان
من مَـــــــــردَم با دستاني که به ظرافت ِ دستان تو نيستند با صورتي تيغ تيغي ، که به نرمي ِ گونه هاي ِ تو نمي رسند با قلبي پُر ازعشق شايد اشکهايم ساده نريزند شايد صدايم با يک طعنه ، راحت نلرزد امــــا با همان دستان ِ زبرم ، نوازشت مي کنم با همان صورت ِ زبرم ميبويمت و با قلب ِ عاشقم و با اشکهايي که پنهاني مي ريزند با صدايي"لرزان" مي گويم دوستت دارم. . .
شاپورخان
گاهـي اوقـات ؛ ارزشِ در آغـوش کشيـدن بالشـتت ، هــزار برابر بالاتــر از در آغـوش کشيـدن يک نامـرده ... !!!
شاپورخان
چه بشكــــن بشكنيــــست در ايــن خــلوت تنهــايي با تــو! مــن بغــضــم را تــــو دلــــم را !!!
شاپورخان
بعــضي از سر دردها نه با چــايي خوب ميشــه، نه بــا ژلــوفن و نه حتي با خــواب ! بعضي از سر دردها فقــط با ديدن اون دوتــا چشــماي لامــصب تــو خوب ميشه...
شاپورخان
درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست...آنجاکه بایددل به دریازدهمینجاست...
شاپورخان
زنــــان مــوجـودات عــجــيبــي هــسـتنـد ! مـقـاوم جــلـوه ميـکـننـد در حــالـيـکـہ ..بـهـ سـخـتـي مـشـکـلات را دوام مـي آورنـد ..! ســاده و زودبـاور جــلـوه مـي کـننـد در حـاليـکـہ ..هيــچ دروغـي را بــاور نـميـکـننـد..! فــرامـوش کــار جــلـوه مـي کـننـد.. در حــالـيـکـہ ..هيـــچ اهــانتــي را فــرامـوش نـميـکـنند..! تــا زمــانـي کـه مـــــردي را عــاشـــقـــانــه دوسـت بـدارنــد...
شاپورخان
اول و آخر عاشقی دل شکستگی است . دیگر در قلب من نه عشق است و نه احساس دیگر در جان من نه شور است و نه فریاد اما... زندگی باید کرد گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ گاه باید روئید در پس این باران گاه باید خیزید بر غمی بی پایان ...
شاپورخان
تمـام ِ اين چـند سـال و اَنــدي عــمرم بـه کــنار ... مـن فـــقط ، بـه انـــدازه ي همــان صَــدُم هـاي ِ ثـانيه اي که ، در هــواي ِ عطـرِ ِ آغــوشت نفـس کـشيـدم ، زنـــدگـي کــــردم !!