sima
دلــــ♥ــــم برای لمس نگاهت سخت دلتنگی میکند ...
sima
رفتنت را تماشا کردم... بغضم را بلعیدم.. اشک در چشمانم عجب ماهرانه اخرین لحظه را تار و مبهم به تصویر کشید!!
sima
بیادت هستم و خواهم بود حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ در حسرت یافتنت تمام کوچه ها و خیابان ها را تنهایی قدم بزنم....
sima
از لــبــانــتــــ یــاس مــیچـیـنـم؛ بــوســههــایــتــــــ در دهــانــم طــعــم بـــاران دارد و شــبــنـــم...
sima
شمردن بلد نیستم دوست داشتن بلدم و گاهی شده یکی را دوبار دوست داشته باشم !!!
sima
دیگر طـاقت رویاهایم تمام شد دلم رسیــدن میخواهد....
sima
همه چیز...!! رفتنی ست...!!! جز...!!! جای خالی تو
sima
می ترسم که صدایم کنی ، نشنوم ! ... تمام من پر شده از صدای بغض هایم . . .
sima
پنجرهء رو به مهتاب را می بندم تا حواس دلم را پرت کنم از " تو " ؛ چه حرفها که پشت سرت ... می شنوم از ستاره ها ماه من !!!
sima
بسیارند که تو را می خواهند و من نیز ... ... اما نه! که آنان برای تو تنها می میرند و من تنها برای تو زنده ام ...
sima
به انتظار فصل آمدن تو تمام فصلها گذشت.......!
sima
چشمهایت را می بندی غافل از اینکه اندوه از پشت مژههای به هم آمده پیداتر است!
sima
می خواهم خودم را بُر بزنم ؛ شاید این دست " تو " بیایی . . . !
sima
شب نشینی های شبانه ام را با بغض نبودنت در اشکم مخلوط میکنم شاید مست خیالت به رویاهات پرواز کنم
sima
چـــــه فـــــرقـی میــکند ... تــــو از سرزمـــین مــن بـــاشی یـــا نـــــه وقتــــی زبــــان دلــــم را نـمیفهمـــی ...؟!