پدر به دختر : دخترم این موقع شب تو بالکن چیکار میکنی ؟؟ دختر : دارم ماهو میبینم بابایی ! پدر : پس بی زحمت به ماهت بگو ماشینشو خاموش کنه ، صداش نمیذاره بخوابیم!
بعضی اوقات آدم از یکی خوشش میاد بعد همه ی زندگیش رو براش نابود میکنه و وقتی بهش نزدیک میشه میبینه که اون آدم اصلا ارزش این کاراشو نداشته و اون وقت احساس میکنه همه ی دنیا رو سرش خراب شده و حالا من دقیقا این احساس رو دارم...
مهم اینجاست ماهگل خانوم که آدم بتونه با حال و هوایی که هست و در صورتی که میخواد غصه بخوره که چرا من مث اون نیستم با یا چرا فلان اینطوری من اینطوری بتونه خودشه با یه منطق و فکر خودش قانع کنه ، همیشه هم موفق میشه .... هه هه چقد فلسفی اینا گفتم