من علیرضا هستم
گویا قطره اشک تنهایی ترس دست به دست داده اند تا کم بیاورم...
من علیرضا هستم
هر روز از کدام سمت خورشید باران می شود عجیب دلم گرفته هوس یک لیوان آب یخ کرده ام...
من علیرضا هستم
اندوه مثل خوره به جانم افتاده تمامم را می جود این حس لعنتی...
من علیرضا هستم
تفنگم کو؟ هار شده است، تنهایی یکی باید خلاص اش کند.
من علیرضا هستم
تمشک های تابستان با لب های تو روز را آغاز می کنند نقشه کشیده ام بدزدم ات بگذار این جزیره ی تاریک نیز ملکه ای داشته باشد.
من علیرضا هستم
گاهی هم کلمات صورتک مغول های افسانه ای را بر چهره می نهند ... می آیند ... به آتش می کشند ... می میرانند و می روند...
من علیرضا هستم
بخندیم به دنیا که مثل فانوسی قدیمی درون تاریکی می رقصد شاید فراموش مان شود سال هاست در رؤیای شخصی دیگر به سر می بریم.
من علیرضا هستم
دنیا کوچکتر از آن است که گمشدهای را در آن یافته باشی هیچکس اینجا گم نمیشود. آدمها به همان خونسردی که آمدهاند، چمدانشان را میبندند و ناپدید میشوند یکی در مه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و بیرحمترینشان در برف آنچه به جا میماند رد پائی است و خاطرهای که هر از گاه پس میزند مثل نسیمِ سحر پردههایِ اتاقت را!
من علیرضا هستم
چه خوب که نیستی وگرنه با این همه درد پیر ت می کردم.
من علیرضا هستم
وقتی می رفت دست هایش را دور گردنم انداخته بود من تا نیمه های راه....فقط... با او بودم!
من علیرضا هستم
روی پاهایم بند نیستم .....بانو .....در را باز کن!
من علیرضا هستم
مادرم با موهای سفیدم رویاهای سیاه می بیند و من خالی از تو به تمام دست خط های دنیا شک می کنم.
من علیرضا هستم
خیلی خسته ام! راستش را بخواهید همین دیروز سنگسارم کردند!
من علیرضا هستم
بانو..... روسری سفیدت را محرم خواب هایم کن که خیلی وقت است رویا ندیده ام.
من علیرضا هستم
شمعدانی های کنار پنجره را آب می دهم نزدیک غروب کنار تیر چراغ برق منتظر آمدنت میشوم تا بیایی با چشم هایم بازی کنی و من که خیلی وقت است ندیدمت هزار بار خوابهایم را تعبیر میکنم.