من علیرضا هستم
قرآن ناطقی وقتی دروغ... أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم!
من علیرضا هستم
خراب می کنی شعرهایم را!وقتی لبخند نمی رنی....
من علیرضا هستم
چه زندانی است افکارِ من زیرِ شلّاقِ نگاه های تو!
من علیرضا هستم
«مار میان خطوط من شعر می گوید» وقتی به خودم می پیچم از این حرف ها زیاد می زنم برگرد! می خواهم پوست بیندازم...
من علیرضا هستم
خواهم رفت خواهی رفت خواهد رفت... او نمی آید! هرچه صرف می کنم فعل آمدن جداست فعل آمدن چرابه جای رفت پشت خواهش سیاه من نمی رسد؟ خواهم رفت خواهم رفت اما او نمی آید!!!
من علیرضا هستم
در دل بمان اگرچه در اینجا نمانده ای
من علیرضا هستم
در حضورِ تلخِ غم و در این گویِ گِل¬آلودِ پُر از خشم و ریا... کاش باشد مهربانم آن عشق من...
من علیرضا هستم
چه تمنّا به بهار؟ ما همه می¬فهمیم که همه غربتِ شب زیر پوستِ گلِ یاس می¬پوسد!
من علیرضا هستم
چه غریبانه دلم خوش شده است!
من علیرضا هستم
لبانم داغ می شود تا به تو می اندیشد و اشک هایم پر از حیرت و چه سرد شده است آستین نجابتم من در حضور تو نه می ترسم نه... تنها تصمیم می گیرم تصمیم هایی که پیش از اجرا در اشک هایم غوطه ور می شوند و روی لبانم سر می خورند چه داغ می شود لبانم!
من علیرضا هستم
این همه آمدم خیالت را شستم روی تفکرت خیره شدم یعنی به دل تو ننشستم؟!
من علیرضا هستم
یعنی باران این قدر خیس است که پالتوات را روی قدم هایت کشیده ای و شال گردنت را هم-حتی- برای ستون خیس نگاهم نمی گذاری؟ کاش می دانستی باران بیش تر از تو کنارم ماند ولی تو بیشتر از باران گونه هایم را خیس کردی!
من علیرضا هستم
چشم هایت......شاید پلک هایم می پرد و شاید اشک هایم جمع می شوند که اینگونه مست می شوم و پای می کوبم! شاید هم در راهروی تصورم بوی قدم های تو می پیچد که اینگونه مست می شوم و پای می کوبم تا بشنود قدم هایت پایکوبی قدم هایم را!
من علیرضا هستم
اشک های گرم مزاحم مردی از دور می آید ای اشک های گرم مزاحم بگذارید لحظه ای سایه اش را خیره شوم شما تازه از راه رسیده اید بروید من سال هاست در انتظار سیاهی سایه ای روشنی ها را دروغ می گویم شما نباید او را جای من ببینید من سال هاست منتظرم شما که... نه دروغ چرا؟ حق شما بیشتر از من است شما در تمام لحظه ها آمده اید!
من علیرضا هستم
يک خواهش کوچک از تو دارم بانو اين قلب مرا هم به غلامي بپذير