من علیرضا هستم
یادِ من باش ! من که دستام ، زیرِ ساطورِ سکوت زندگی است....
من علیرضا هستم
زندگی شاید شعر پدرم بود که خواند...چای مادرم که مرا گرم نمود! نان خواهرم که به ماهی ها داد!! زندگی شاید آن لبخندیست که دریغش کردیم! زندگی زمزمه ی پاک حیات است میان دو سکوت!! زندگی خاطره ی آمدن و رفتن ماست! لحظه ی آمدن و رفتن ما تنهاییست! من دلم میخواهد قدر این خاطره را دریابم...!
من علیرضا هستم
عاشقم گر نیستی لطفی بکن نفرتــ بورز! بی تفاوتــ بودنتــ هر لحظه آبم میکند!
من علیرضا هستم
دیر آمدی!! کمی تغییر کرده امــ !! برای شناختنمــ عکسمــ را مچاله کن!!
من علیرضا هستم
وقتی دودلی هایتـ را میبینم گفتن " دوستت دارم " هایتــ فقط تنهاترم میکند!!
من علیرضا هستم
چراغ جان من در حال خاموشی ست اگر مردم مزارم را پر از گل کن جوابی ده سلامم را سپس چون ابر پر باران ببار و قبر من را اشک باران کن که شاید اشکها کمتر کند از آتش عشقت و بعد از آن بگو با چشم گریانت سلام ای آشنا با من چه من دیر آمدم افسوس تو رفتی... تو رفتی و محبت را به خاک سرد بسپردی
من علیرضا هستم
ببار ، ببار اي باران ببار و بشوي از قلبم اين همه تنهايي و غربت را ببار اي تنها پاك كننده ي زمين ببار بر تنم ببار و بشوي بشوي تمام دلنگيهايم را تمام خستگي هايم را ببار كه تو تنها ميتواني پاك كني ، تمام رنجهايم را ببار ، ببار اي باران ببار .
من علیرضا هستم
احساسم را در سکوت شب می میرانم... دفنش می کنم تا حتی به خاطره ها هم سپرده نشود.... من دچار سکوتم.... من برگ پاییزم... روزی به کسی نفس دادم و حالا زیر پاهایش خورد می شوم.... چه تفاهم قشنگی ست... من دچار بی کسیم... خالی از لبخندم... کاش کنارت بودم... کنارت بودم و تمام شب های خیسم را تقدیم تو می کردم... وقتی از پیشت می رفتم با خودم مدام می گفتم من بدون اون می میرم... کجا دارم میرم ؟ من بدون اون میمیرم... من رفتم... دل من مرد... دل من شکست ... دل من خفقان گرفت... دنیا داره می گزره ... کاش می شد بازم ببارم... من دچار خفقانم بگذارید هواری بزنم...
من علیرضا هستم
در دل این بزم و در میان این خیل خوشگذران قلبم را یاد تو به درد می آورد و گلویم را بغض دلتنگی حضورت میفشارد کاش تو بودی و کاش این بزم بزم تو بود چه کنم که هنوز رفتنت را باور نکرده ام و هنوز خاطراتت در لحظات زندگی من جاریست...
من علیرضا هستم
نوشته های من چیزی نیستند جز لحظه هایی از زندگی من. با آنها میخواهم لحظه هایی از بودنم را ثبت کنم... چون به تجربه دریافته ام که بودنم همیشگی نیست. یعنی خیلی پیش می آید که نباشم. اینها گواه لحظه هایی هستند که بوده ام و بودنم را ثبت کرده ام...
من علیرضا هستم
تو بمان و واژه های این ذهن هرزه ی من تو که از گریه های من دور مانده ای تو بمان و ... از من چیزی نمانده است. ته کشیده ام. دیگر تمام شده ام. به چشمهای بی فروغم نگاهی بینداز تا باور کنی. چشمهای تو دروغ نمی گویند. دیگر خدا هم صدای مرا نمی شنود! موجی ام که به شوق ِ ساحل ِچشمانت به صخره کوبید و نابود شد...
من علیرضا هستم
خط به خط کاغذ به کاغذ گاهی باید از خیال ِتو پُر شد تا کلمات بوسه بزنند بر پیکر ِعریان ِشعرم .....
من علیرضا هستم
این شبها شبهای بارانی که سهم من فقط بی خوابی و تاریک هایش بود و رویای بارانی شدنم دلتنگی هایم دلهره هایم دلواپسی هایم به خواب نمی روند
من علیرضا هستم
اینگونه غریبانه برای چه دوست دارمت تو را؟؟ وقتی که فاصله.... وقتی که کوتاه ترین فاصله میان ما میرسد به آنسوی آسمان!