من علیرضا هستم
چند روز پیش كسی از من خواست از عشق بنویسم.. تمام مدت، در سرم پر از تعریف بود.. پر از تشبیه.. هر لحظه یه اسم برای من تكرار می شد. ا.....تنهایی
من علیرضا هستم
رژ صورتی تو و یاد روزای ................
من علیرضا هستم
این دردنامه فریادیست در پس گوشهایی كه هرگز نشنیدند......: زمین درشوك است و صدای نبض هر لحظه آرامتر میشود....یك..... دو....... نبض بیرمق..........بغض درگلویم نه، كه در جانم ریشه دوانده.... دستانم هنوز سینهاش را میفشارد... در هالهای از بغض و اشك، فریادی كه دیگر فریاد نیست و تكرار میشود... یك... دو....تنهایی
من علیرضا هستم
امروز همهجا برای جسم من سرد است... میلرزم و درنمورترین مرداب دنیا به یغما میروم.... در تاریك ترین وجه دنیا... من كِز میكنم و دلتنگ میشوم برای انسانهایی كه انگشت شمارند..... برای تو... برای تو...برای................همین
من علیرضا هستم
خش...... خش..... خش......برگهای پاییزی......سرم پُر از فكرهای بیپروا میشود.....از عشق تو....
من علیرضا هستم
مشتاق شنیدن موسیقی فصلها از چشمان زیبای تو هستم.....صدای برگها در فریاد عاجزانهی من تو را میخوانند...عزیزم
من علیرضا هستم
عاشقان پاك تر از خورشیدند......
من علیرضا هستم
مدتیه زیر قلبم تیر های عمیق میكشه... نفسم تنگ میشه و احساس میكنم یه نفس عمیق نیاز دارم كه هیچ وقت بالا نمیاد! انگار یه چیزی راه گلومو بسته. اینم كه آخریش بود! كاش این پك آخر یكم دیر تر تموم شه.../
من علیرضا هستم
قربونت دلت بشم خدا! انگاری تو هم غروبا دلت میگیره!؟ آفتاب غروب خیلی بی معرفته... اگه سردت شد بیا زیر پتوی ما! هنوز كرسی دلم داغ داغه...
من علیرضا هستم
میدونم به یادم نیستی................
من علیرضا هستم
من هنوز می ترسم مبادا با زبانی سخن بگویم که میان آدم ها رایج نیست
من علیرضا هستم
چیزی که به التماس الوده شود، بهتر است که نباشد حتی اگر رفاقت باشد