من علیرضا هستم
هر کجا که می روم پر است از بوی علوفه ی تازه! چه بوی خوبی، آدم دلش می خواهد مثل این الاغ ها خام شود! ما را با سهراب و شستن چشمها چه کار! همین علوفه ما را بس!
من علیرضا هستم
پشت دست٬ داغ روی دل٬ زخم و من عبرت ناپذیر٬ دیوانه ای از نو! : باید کاری کرد . . .با آه و کاش و افسوس هیچ اتفاقی نمی افته. . .
من علیرضا هستم
باید بهتر بشم. این تنها راه هست.
من علیرضا هستم
گاهی وقت ها مثل الان دلم آنقدر برایت تنگ می شود که متوجه نمی شوم صورتم کی و چطور از اشک هایم خیس گشته! می دانم می آیی....می دانم نشانی اش را بهم داده اند، از غیب آوردند! اما آنقدر دیر نیا که غریبه های شهر محرم شوند!! منتظرت هستم و می دانم که می آیی. چون با تمام وجودم باورت دارم و قدرت کسی که به چیزی یا کسی اعتقاد دارد بیشتر از قدرت کسانی است که به آن علاقه دارند! پس زودتر بیا . . . .
من علیرضا هستم
وقتی کنارم نیستی یعنی تو آن گمشده من نبودی یعنی تمام آن چه که فکر می کردم فقط رویا بود یعنی تو آن توئی که من فکر می کردم و می خواستم نبودی یعنی من آن چه را که دوست داشتم , سعی می کردم در تو پیدا کنم و به خودم تلقین کنم تو همانی ولی نبودی پس آن چه که در رویای من است فقط توهمی است از یک موجود خیالی . .
من علیرضا هستم
خدایا! من کم اوردم!! تسلیم! فقط تو عاشقی...!"
من علیرضا هستم
نشسته ام کنار پنجره.مفاتیح را هنوز نبسته ام.نگاهم به آسممان خیره مانده.به دو سه تاپرنده.کبوتر نیستند.آخر ،اینجا پر از کلاغ است....مثل انجا پر از کبوتر نیست!......نمی دانم...شاید...تو هم....نشسته باشی کار پنجره....
من علیرضا هستم
سرت را بالا بگیر! به من نگاه کن! بگو به من تو بهتر میدانی یا...من؟؟؟؟" -"معلوم است...تو!" -"پس چیست این همه بی قراریت ؟این همه گلایه ات؟این همه اشوبت؟ ... مگر به من اطمینان نداری....؟" _ "..." خنده و گریه ام به هم می امیزد... و سکوت است که با خنده_گریه های من پر میشود!
من علیرضا هستم
یه دونه بزن تو گوش دلم! حواس پرت شده تازگی... نگو گناه داره...بزن! ولی.. جوری بزن که با مخ نخوره زمین... که بعدش بتونه پا شه... اصلا من چه میدانم! این تو این واین دل بازیگوش من! هر چه میخواهد دل تنگت بکن!
من علیرضا هستم
وقتی می روی تمام چیزهای عادی یادگاری می شوند حساس می شوند ترک بر می دارند بر مبل نمی شود نشست که تو آنجا نشسته بوده ای هوا را نمی شود نفس کشید که عطر تو آنجا بوده است وقتی نیستی همه چیز تو را یادآوری می کند تو را و نبودنت را...
من علیرضا هستم
صدای باران را می شنوی؟همین!...می دانم که به حرفهایم می خندی! حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم باران می آید! صدای باران را می شنوی ؟
من علیرضا هستم
تک درختم سوخت..........................بگذار جنگل بسوزد
من علیرضا هستم
یک ساعت تمام بدون آنکه یک کلام حرف بزنم ، به رویش نگاه کردم فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟ گفتم : نشنیدی ؟.... برو
من علیرضا هستم
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟ پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم تنهاییت برای من ... غصه هایت برای من ... همه بغضها و اشکهایت برای من ... بخند برایم بخند آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ... صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده