من علیرضا هستم
مگر با کلمات می توان از تو سخن گفت ؟ باید به سکوت گوش فرا داد تا از تو چه ها می گوید ؟ او با تو آشناتر است.
من علیرضا هستم
آی باران چقد بر سرم می باری؟ نای آدم شدن نیست اگر بود همان نم اول بس بود
من علیرضا هستم
چقدر قافیه می آوری برای غم گل ها یک نفر دیده چقدر بی وزنی هنگام سکوتت آی چقدر دوستم داری؟ چقدر مرا مینویسی میان آمدن هایت واژه هایت زمان هایت تردید هایم را به این شب می سپارم آرام ...آرام... تا بگویم دوستم میداری تا بگویم مینویسی مرا میان گونه های خیست من این تردید را این تو را دوست دارم
من علیرضا هستم
باز هم کسی می کشد با گریه بدون قلم رنگ زیبای دلتنگی احساسی گنگ.....
من علیرضا هستم
من تعجب کردم از بیداری شبانه درد هایم خواستم غم هایم راهمین جا همین کوچه بغل پارک کنم مامور، تابلو ایستاده بود: پارک ممنوع عزیز گفتم: خدایا شکرت یکی ماراعزیز خواند کمی آن طرف تر سر کوچه دیدم پزشک تابلو زده بود * دردنامه آخرش خوش است *
من علیرضا هستم
از لبانت می نوشم تمام طراوت رویایی زندگی را . . . و افسوس شهری فراموش دارم سوی سکوت و سردی ....
من علیرضا هستم
این رسم پاییز است زود آمدن وقت شروع من با نسیمی سرشار نگاه های غرورآمیز . . . این رسم زندگی من است شکستن دل با عطر یادی یا غمی به خاطر سرودن از دوباره ها .....آهای دوباره..... پاییز چه دوستت دارم !!!
من علیرضا هستم
رقصی کرد چشمانت و افتاد برگی بر تن پاک زمین چرخی کرد نگاهت و افتاد عشقی بر دل یک دیوانه وحشی ... و حال دیوانه وحشی یک برگ ویک عشق در دست دارد برای نوشتن از آن لحظه ....
من علیرضا هستم
دوستت دارم همین که هستی دوستم داشته باش همین که هستم...
من علیرضا هستم
روز خیالی هفته موهایت را واژه کردم با شانه قلم چه بویی داشت لبخندت تا رسیدم به حس بوییدن گم شد لبانت میان نیمکره چشمانم یکی در شرق یکی در غرب شاعر شدن دلم شد حاصل نگاه قرمزم حال هر روز روز خیالی هفته است برایم در پی گم شده ترین لبخند با همان قلم قرمز دل ولی افسوس کسی منتظر قرمز دیگرییست برای خط کشیدن به روی دل....
من علیرضا هستم
آه ... چه زود بسته شد پنجره کاش می دانستیم رقصیدن پرده تا زمان باز بودن پنجره فرصت شعر گفتن ماست آه ... چه زود بسته شد نگاه با آه....
من علیرضا هستم
عصر خوش واژه دلم تنگ توست .....سوی تو عشق شده ام لحظه ام را همیشگی کن در امتداد خودت پیش از زنده به گور کلمات....
من علیرضا هستم
از شب پرسیدم چه بنویسم برای کسی که دوستش دارم گفت:بنویس بی تو فردایی ندارم
من علیرضا هستم
اي كاش مي دونستي كه بي لطف حضورت چقدر تنهام....