من علیرضا هستم
گریه نکن بانو .......وقت زیادی نداریم همین روزها که من بمیرم تمام کلاغ های خیابان ما شاعر می شوند!
من علیرضا هستم
موهایم را از پیشانیم کنار می زنم انگار همین دیروز بود که چراغ خانه ات برای لحظه ای کوتاه روشن شد!
من علیرضا هستم
يراي فرياد زدن دير نيست گلويم صيقل خورده از اينهمه خوردن و واخوردن بغضت را به من بده، بگذار گريه ات كنم اين سرزمين غم زده جاي تاول داغهايي ست كه بر ما گذاشته اند! خشكيده ام دير زماني ست باراني از من نباريده و نمي بينم نشسته باشم خيس خيس، توي چشمانت! برايم اميد ببار!
من علیرضا هستم
تقدیس می کنم دست هایی را که نیستند چشمهایی را که بارور نمی شوند از ابر نگاهم...... وانگار درتناسی ثانیه ها قامت لزج صبح آبستن روز دیگری است.
من علیرضا هستم
مرا صدای خواندن نیست وتو را هوای نوشتن.....در لرزشی غریب شانه خالی کردند از بودن...خواندن ونوشتن...
من علیرضا هستم
در سکوت آمد و در سکوت محو شد فکری که بارها مز مزه اش کرده بودم.
من علیرضا هستم
می روم تا در سکوت بمانم دیگر حضور نیم مرده دستهای هیچ کسی مرا به خویش نمی خواند.
من علیرضا هستم
آن سو تر از چشمانی که با امید بسته می شوند وبا ناامیدی........ باز زندگی دربستری از بودنی ها ج ا ر ی س ت ....
من علیرضا هستم
چه سکوتی! تو را که میخوانم همه ساکت میشوند تو را دوست دارم و سکوت انتهای کوچه دست به دامان گلهای یاس شده است بخند...
من علیرضا هستم
دست هایش روی شانه هایم خشک شد باران دست از سر گونه هایم بر نمی دارد !
من علیرضا هستم
آنان که تو را ندیده اند پریشانی مرا دیده اند!
من علیرضا هستم
خودم دور گردنم زنجیر انداختم، پلاک الله بهانه می شود!
من علیرضا هستم
شعرهایم را از بَرَند!قلم های بی جوهر...
من علیرضا هستم
ختم کلام فاتحه ی همه مان خوانده است کسی نمی خواهد صلوات بفرستد؟!
من علیرضا هستم
هی تو............همه ی ساحل ها را گشتی؟ بر گرد! دریا رد گم می کند...