من علیرضا هستم
ضربان قلب زخمي ام به هق هق مي افتد...نفس در سينه سكوت ميكند. چشمانم را هاله اي از آب نمكي تلخ مزه مي پوشاند.. گوشهايم به انتظار واژه اي ميميرند.... و دستانم سمت آبي بيكران آس من و تو (آسمان).... زمانيكه... لبانت خنده را از ياد ميبرد....و مهر سكوت را ضميمه اش ميكند.. و چشمانت بي حركت سمت پوچي را مي نگرد... از نفس مي اف تم.....
من علیرضا هستم
دگر سكوت من ابدي است. روحم از زجر خند ثانيه ها زاييده شد. و اين صداي لرزان احساسي است كه تولدش پوچ بود از ازل...
من علیرضا هستم
من امشب اينجا بي تو در حريم امن خانه ام غريبم. اي تنها خيال شبهاي تنهاييم....
من علیرضا هستم
می پسـندم پاییـز را که معافـم می کنـد از پنـهان کردن دردی که در صـدایم می پیچـد ُ اشکی که در نگاهـم می چرخـد آخر همه مـی داننـد سـرما خورده ام . . . !
من علیرضا هستم
پاییز زیبا و عروس فصل هاست.....هرچه خواهی آرزو کن ُ فصل فصل قصه هاست . . .
من علیرضا هستم
دوباره پاییز اما نه ((فصل خزان)) زرد! دوباره پاییز اما نه فصل اندوه و درد! دوباره پاییز فصل زیبای سادگی دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی . . .
من علیرضا هستم
وقت خریدن لباس های پاییزی دقت کنید : لباس هایی با جیبهای بزرگ به اندازه ی دو دست ! شاید همین پاییز عاشق شُدید . . .
من علیرضا هستم
دنیا مثل پاییزه هم قشنگه هم غم انگیزه قشنگیش به خاطر تو و غم انگیزیش به خاطر دوری تو . . .
من علیرضا هستم
حالا که نیستی در قرن یخ زده هیچ عقربه ای واژه های کهنه را مرور نمی کند و در باور روزهای خواب رفته رویای زندگی میان گیجی ممتد عقربه هاست دورتر از واژه های عادت که با صفر و یک شاید روزی، دردهای بی کسی قرن را از خاطره ی فصل ها پاک کند حالا سواد خواندنت را باید از پرستوهای قرن قبل آموخت قرنی که هیچکس توتهای له شده شهر را عادت نداشت
من علیرضا هستم
آنقدر گاهی از تو می نویسم که آبی خودکارم عطر پیراهن خورشید می گیرد باد می داند تمام کوچه های جهان را ریحان کاشته ام تو را شکوفه داده اند ...
من علیرضا هستم
می خواهم درون لحظه های با تو آب تنی کنم تنها گنجشکها می فهمند چه می گویم ...