من علیرضا هستم
هنوز می گرید دلم در این وانفســــای تنهایی هنوز هم دلتنگی امان می برد در هجوم درد های همیشگی هنوز می رقصد دستان خیالت بر بستر خالی از بودن هایت هنوز هم من ِ تنها خودمم
من علیرضا هستم
باز هم باران بارید ؛ خیس شد خاطره ها . مرحبا بر دل ابری هوا . . .
من علیرضا هستم
وای اگر نبودی زمین چیزی برای ماندن کم داشت.... بگذار ببینم آنچه تو در مسلخ عشق دیدی بگذار بر این غرور شیدایی به تماشانشینم بگذار زیبا ببینم زیبا شوم زیبا!
من علیرضا هستم
تمام راه، التماس ملموس توست ،تو را می خواند دستان خواهشم ای ابدیت مکرر، دستان خواهشم در سحرگاهی که عشق می باخت و طاقت از توان عشق فراتر ترسیم آن که جا ماندم، ابتدای کلمه ی تو را تا اکنون هزار هزار آب رفته از دامان فرات ، این بوی توست که در نم زارهای نینوا دلم می پراکند....
من علیرضا هستم
آنجا که از بارش اطمینان لحظه جاریست و از چکامه ی جان تا گلوگاه خسته می فرساید حنجرآرزو هاست..
من علیرضا هستم
ای خدای آبی های هر آنچه دور وی مراد استجابت های به همین نزدیکی روزگاران مرا دریاب!
من علیرضا هستم
برای کاهگل های کوچه ی دلم می نویسم....بیامیزد با عشق بیانگیزاند با شوق و بتراود با راز....می نویسم کبوتر با آسمانی آبی، پنجره ای باز،نیتی گشوده بردامان خیالی خیس...
من علیرضا هستم
کاش اصلاً این سکانس آخر را تو بازی نکرده بودی !هیچ می دانستی ؟! چه می گویم ؟من دگر چشم به راه نیستم
من علیرضا هستم
باز ، باران و اینبار بدون حتّی ترانه ای.....انتظاری رو به پایان و انتظار....
من علیرضا هستم
شعر چیزی نیست جز ماهِ دو پاره بر سینه های تو.....عاشق تر اگر شدم کفش هایم را برق می اندازم ،برای دیدار تو.....
من علیرضا هستم
زندگی همین است : قایقی با سه سرنشین نیلوفری در مُرداب کلاهی در باد خنده ای بر آب !
من علیرضا هستم
جا مانده است ـ کمی از دست های تو پنجره . جا مانده است ـ کمی از لب های تو لیوان . جا مانده است ـ کمی از چشم های تو آینه . بیا ! و مرا با خودت ببر تمام تو در من جا مانده است .
من علیرضا هستم
تو نیستی.....بانو........... بوسه های تو راه می روند در این حیاط پاییزی .....
من علیرضا هستم
گنجشک ها عاشق می شوند.......به نان خیس خورده بر لب پنجره.....
من علیرضا هستم
برای زنده ماندن همیشه پای یک زن در میان است .