من علیرضا هستم
سکوت را رعایت کنیم.........اینجا به اندازه ما ظرفیت صدا را ندارد.
من علیرضا هستم
در خاطرات مردم این شهر جز پرستش رنگ کبود نیست،
من علیرضا هستم
صبح دو قاشق شب می خورم. ظهر دو قاشق شب می خورم. شب دو قاشق شب می خورم. هر هشت ساعت به هشت ساعت......زهر فاصله را.....
من علیرضا هستم
قلمرو فروانروایی من بر هستی...............آغوش تو....
من علیرضا هستم
هنوز از تندی و تیزی تیغی که خورده ام در بهتم. بگذار خون را ببینم بگذار نفسم بالا بیاید می دانم فلز را چه کسی و از کجا استخراج می کند.
من علیرضا هستم
از خستگی به ماشین پر از مسافر ما می گفت : -"ونک" من به او خیره بودم نه من تنها تمام مسافرها موتوری ها چراغ ماشین ها به زنی بسیار زیبا و دو نیمه سیب در آغوشش.
من علیرضا هستم
پرتاب شده ام اینجا در برهوتی از درختان شکست....مگر چه کرده ام؟
من علیرضا هستم
در سمت چپ من هیچ چیز درست کار نمی کند دست چپم از بازو ای کاش آویزان بود وبال گردنم است لمس نیستم قلبم کپک زده.
من علیرضا هستم
من دو گربه می شتاسم گربه ای که راه می رود گربه ای که شاخ می زند دو سگ را سگی که در هر صورت گاز می گیرد سگی که پارس می کند آنقدر تا نوازشش کنم و اتفاقاً دو موش را موشی که ناخنهایم را می جود موشی که مثل من سوراخی دارد.
من علیرضا هستم
به شدت می تابید خورشید یادآور آنکه هر کاری از من ساخته نیست چون خیره شدن در چشمانت
من علیرضا هستم
هر دو خیره در چشمانم............غم..تنهایی...
من علیرضا هستم
من رسوب گرفته ام لایه لایه، لایه لایه من رسوب گرفته ام و انگار با پتک به صورتم کسی کوبیده منگ و گیج می نگرم
من علیرضا هستم
فال برای روز چهارشنبه ۴ آبان ماه ۱۳۹۰