من علیرضا هستم
وقتی روحم را در مزرعه ی خشک احضار میکنم ابلیس را دور مترسک ها میبینم که اسب های مست را هی میکند شیهه ی اسبها که میتازند گویی بر روحم تازانه میزنند حیران درخت های سیبم حیران خشکسالی این لحظه ها حیران عسل تلخی را که ملکه ها در کندو می خورند ارواح این مزرعه را نیش میزنند
من علیرضا هستم
مثل یک جسم علیل!افتاده ام فرش شده ام روی زمین میلرزم به خودم باران هم سر میرسد خیسم ولی لبم هنوز خشکسالی سکوت دارد برف کم کم سنگین شده چشم های یخی ام بسته نمیشود شاید نیستم! نه هستم! هنوز در یک زمستان ناجوانمرد پرسه میزند خیالم!
من علیرضا هستم
می خواهم فرياد بلندی بکشم که صدايم به شما هم برسد ! من به فرياد ـــ همانند کسی . که نيازی به تنفس دارد ، . مشت می کوبد بر در ، . پنجه می سايد بر پنجره ها ، ـــ محتاجم !
من علیرضا هستم
بدرود عزیزان ...شاد باشید
من علیرضا هستم
گفتم کبوتر بوسه گفتی پر گفتم گنجشک آن همه آسودگی گفتی پر گفتم پروانه های پرسوهای بیپایان گفتی پر گفتم التماس علاقه ،بینایی ترانه،بیداری بی حساب نگاهم کردی نه انگشت از زمین زندگیم بلند شد نه واچه ی پر از بام لبان تر کشید سکوت کردی که چشمه ی شبنم از شنزار انتظار من بجوشد،عاشقم کردی همبازی ماندگار ،این همه گریه و آخرین نگاه تو هنوز در درگاه گریه های من ایستاده است و حالا بدون تو روبروی آینه میاستم میگویم زنبور گزنده این همه انتظار کلاغ سق سیاه این همه غصه و کسی در جواب گفته های من پر نمیگوید تکرار آن بازی بدون دست و صدای تو ممکن نیست پس به پیوست تمام ترانه های قدیمی باز هم مینویسم ... همین