من علیرضا هستم
تقدیر اینچنین بود شاید که گیسهایم رابریده ببینی وتمام سجاده ات راآبکشی باشم تقدیر اینچنین بود شاید که خون من سرخی رویت باشد ومن هیچگاه چهره ی گلگون توراندیده باشم.
من علیرضا هستم
عینک ته استکانی خوش بینی ام روی کدام طاقچه جا مانده است
من علیرضا هستم
نیمه ی دیگر من لبخند غمگین محو برنقاشی چهره ام کونشانی ازکودکی ام با خنده هایی که تکانم میداد تکانم میداد وسبک میشد شانه هایم...............
من علیرضا هستم
گيج هستم و گيجتر شدهام.
من علیرضا هستم
چشمهایت را نبند این چشمها باید پسران بسیاری را به کوچه ها بکشاند و شمارش معکوسی را آغاز کند.
من علیرضا هستم
نازنین من دیگر لبخند نمیزنم..............چشمهایم را سرمه میکشم لبهایم را گاز میگیرم و بلند بلند گریه میکنم.
من علیرضا هستم
به عزیزم بگویید بازگردد همین چند قدم کا[!]ت تا کوچه ها قد بکشند خیابانها قد بکشند و دلتنگی نیز هم....................
من علیرضا هستم
آینه ی بزرگ دیوار دارد دردی را در خود کشف می کند
من علیرضا هستم
حرف که می زنی زبان من مزه ی جدید کلمات را می مکد می نویسم و منتظر یک اتفاق بی دلیل که خواب بعد از ظهر مرا بگیرد
من علیرضا هستم
به خيابان می زنی به خيابانهايی که به عابران خودش معتاد است و تو رابه جايی نمی برند بر می گردی ؟ سيگار و چايی و خانه بهشت کوچک توست
من علیرضا هستم
مهم نبودم مثل سنگی که به مرداب پرتابش کرد مهم بود مثل سنگی که به رودخانه انداختم
من علیرضا هستم
هر چند نيامدي و پائيز رسيد.......يك عمر سر قرار تو ميمانم
من علیرضا هستم
دلتنگم نه آنقدر که بوسه ای مرا آغاز کند دلتنگم آنقدر که با دل تنگم به نقطه آخر این خط فکر می کنم این خط که به هیچ کسی نمی رسد
من علیرضا هستم
نه من کنار تو هستم نه تو اینجا چقدر بد است هر کسی جای خود باشد