سـیـاوشــ
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست...!
سـیـاوشــ
گوشهای کز کرد و در سکوت فرو رفت!
سـیـاوشــ
این همه پرنده رو زندونی نکن تو چشمات نبندشون!
سردردهای من
همون نگاهو داشت. همون لبخند رو لباش بود. و من باز همونجوری مث قدیم نگاش میکردم. هیچ وقتی نگاهش عوض نشد. حتی وقتی زیر چشاش گود افتاده بود و چشاش ضعیف شده بودن. نگاهش همیشه مهربون بود. همیشه با نگاهش حرف میزد،حتی وقتی که چشاش دیگه هیچ وقت ندیدن. بهش نگاه کردم. با اشاره گقت که برم و کنارش لب پرتگاه بشینم. رفتم. سرشو گذاشت رو پاهام. دستمو گرفت و گذاشت رو صورتش و با هم به دونه های برف که تا اون ته تهای دره میرفتن نگاه میکردیم. ------------- صبح روز بعد یه دسته ی کوه نورد یه جوونو لب پرتگاه یخ زده پیدا کردن. لبخند رو لباش یخ بسته بود
سـیـاوشــ
اشتباه نشسته اید روی اعصاب ما؛ مستراح آن طرف است!
سـیـاوشــ
آشنایی چقدر مثل نارنجی ِ هویچ در چشم ِ خرگوش!
سـیـاوشــ
دست می کشم به سطحی صاف قاب... اما تو نمی شود!
سـیـاوشــ
تف به کسی که دکترا داره ولی از سیکل کمتره... انسانیت به مدرک نیست، مدرک اینه که با خودت چند چندی؟
سـیـاوشــ
رفتم بیرون یکم خیابون گردی ولی گوشیم و نبردم!
سـیـاوشــ
میگه چند سالته پسرم؟ میگم دارم میرم تو 24! میگه جونهای امروز چقدر بی روح شدن! ر**ن
سـیـاوشــ
همیشه قرار و به فرار ترجیح دادم