امشب عجیب یاد بچگیام کردمموقع هایی ک با خاطره تو تراس خونه بابا تشک مینداختیم...ی تشک دونفری با ی پتو..تا نصفه های شب فقط میگفدیمو مبخندیدیم...سرمونو میبردیم زیر پتو یا پتو گاز میگرفدیم ک صدامون بلند نشه...وای خدا چ دوران خوبو شیرینی بود..ی روز نوبت من بود جمعشون کنم ی روز نوبت خاطرهوای ب حال کسی ک کار خودشو انجام نمیداد
دیشب درخواب ناگهان خدا درگوش من گفت: تو را چه به عشق؟! گفتم چرا؟ گفت: تو خوابیو عشقت درآغوش دیگری, لبخندی زدمو گفتم: خدایا این مخلوق توست... شاید تو در خوابی، خبر از رسم دنیا نداری...
ایول
13 سال و 8 ساعت و 44 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 29 روز و 23 ساعت و 4 دقيقه قبل