اما "عـشـق", پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا” دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت : دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام ...
به به میبینم تولد دو گل ناشکفته است ... #عروس#دوماد نایسمون ان شالله صد سال به پای هم پیرشین و تا زنده هستید زنده باشید چاااکر شما .. کلا ساده بگم .... #تولدتون مبارک ....
بچه ها خیلی از دستتون عصبیم بعضی هاا دل @ღ.•*`HASTY `*•.ღ رو شکوندند .... حالش خیلی بَدِ خاک تو سررررتون به جای اینکه برید حال و احوالشو خصوصی بپرسید هیچی به هیچی ... اومدِ دیگه 20000 تا خصوصی ندارِ خاک تو اون مرامتون میدونید به من گفته بهتون چی بگم؟!!! گفته دیگه #نمیاددددد واقعا از دست همتون ناراحت ام خجالت بکشید بااین مراماتون برید دم کوزه آبشو بخورید به علی اگه .....!