امروز داشتم دوتا تخته چوب میبردم طبقه پایین(خونه جدیدمون ) تیپمم یه مانتو خفاشی گشاد که آستیناشو تاآرنج داده بودم بالا شلوار لی موهامم که بلنده : )نبسته بودم فر شده بود شالمم از سرم افتاده بود حوصله نداشتم بزارم سرم .... رفتم دم آسانسور بابا بابامم هم دعوام شده بود اخم کرده بودم یهو دم آسانسور باز شد ده مین فقط جفتمون رو هم قفل شدیم بیشتر اون دهنش هم باز موندِ بود ..حالا کی بود؟یکی از پسرای محلمون که خیلی رو من تریپ داشت وخیلی باادب بود ...بدبخت انقدر هول شده بود حواسش نبود پیاده بشه در آسانسور بسته شد .... )
دلبر من بااون فرق کجش ... خیلی باادبه بابا اصلا به ما نمیخوره ...یه بار سراینکه نباید درباره اغلیت های سرزمینت جوک بگی بحثمون شد ولی اگه تویه آسانسور میفتیادیم خیلی جالب تر میشد ...حالا وقت هست
الان میام یه سر [!] بوق : )
پسر عمم محلاتیه [شهر محلات]بعد اومدن تهران اس داده جمعه میان خونمون یا امام زاده حشمت دفعه آخری که باهاش رفتم بیرون اومدیم خونه هرگوهی خوردم و نخوردم رو تعریف کرد
یه وقتایی یه کسایی میان تو زندگیت .. که وقتی به پشت سرت نگاه می کنی.. تعجب می کنی که چجوری..!! تا قبل از اومدن اونا زندگی می کردی..! عاشقتونم آبجیای خوشگلممم
من دارم میرم ظرفا رو بشورم (نوبت منه از 12 تاحالا نشستم )....بعدشم نخوابم ... ساعت 7 کارگر میاد اسبابا رو ببریم به امید خدا ... بعد 1ماه سرگردونی توی این 3 روز بعدش راحت میشم.... دعا کنید همچی خوب پیش برِصبح بخیر