آقای خیلی: دلت #خیلی خوشه ها #خیلی لطف کردن به من گفتن اینجا بمون #خیلی ها دلشون میخواد الان جای من باشن ..
بهروز: بعد تو الان خیلی خوشحالی وسط این همه ماشین کار میکنی ؟
آقای خیلی : #خیلی نه ولی #خیلی هم بد نیست
بهروز: یه کاری میتونی برا من انجام بدی ؟
آقای خیلی : اگه #خیلی سخت نباشه
بهروز : نه سخت نیست ، بذاری ماشینو ببرم
آقای خیلی : هه #خیلی سخته
بهروز: ببین من این ماشینو میبرم فردا باهاش کارامو انجام میدم هرچی جریمه و کار داره پرداخت میکنم بعد قبضشو میارم میدم به تو بعد همون موقع که دارم میبرم بگو همین الان برد
آقای خیلی: #خیلی ها هستن که ماشیناشون #خیلی وقته اینجاست آخه خیلی جریمه شدن
بهروز: من دستم تنگه
آقای خیلی : آخه اونا هم #خیلی دستشون تنگه ،منم #خیلی شرمندتم ، منم #خیلی کاری ای نیستم ،#خیلی دستم بستس
بهروز : تو فکر نمیکنی خیلی از کلمه ی #خیلی اسنفاده میکنی ؟
آقای خیلی : یه زمانی #خیلی کم از #خیلی استفاده میکردم آخه #خیلی چیزی برا گفتن نداشتم ، #خیلی هم میدوییدما
بعد که نشستم #خیلی فکر کردم دیدم این #خیلی اصلا برا من نیست بعد برا این که عقده ای نشم دیگ خودم همش میگفتم #خیلی
دیگ از اونجا به بعد هم این خیلی افتاد تو دهن ما و شد تیکه کلاممون ..
صرفا جهت اطلاع اینو خودم تایپ کردم
#صرفا-جهت-خنده:روزی شیخ #ابدول-ممل-دوخشتک تصمیم به پند دادن فرزندان خود یعنی #مسعود خشتک الخندان ، #سپهر موس موس الخشتک و #سروین خشتک الشوخ و شاد گرفت پس فرزندان را فرا خواند چون فرزندان حاضر کشتند شیخ به مریدان دستور داد تا برایش یک خر و یک سطل مشروب بیاورند مریدان در جیک ثانیه خواسته را براورده کردندسپس شیخ سطل مشروب را جلوی خر گذاشت و صبر کرد خر آن را بو کردو سپس با لگدی سطل را واژگون کرد شیخ لبخند رضایتیزد و گفت دیدید حتی این خر هم مشروب نمی خورد حال شما از این موضوع چه نتیجه ای گرفتید کودکان جملگی گفتند :هر آن کس که مشروب ننوشد خر است گویند شیخ و مریدانش از شرم ضایگی سه روز و سه شب با سرعت 400km/sبه دریدن خشتک خود پرداختند (نویسنده :علی فان بوی)
فاصله من با خورشید چقدره؟! خیلی زیاد! اما من هر روز می تونم ببینمش! فاصله م تا ماه چقدره؟! اونم خیلی زیاده! اما هر شب می تونم ببینمش! فاصله م با تو چقدره؟