javad
گــــفته باشــــم !.!.! مـــن درد مــــــــی کــشــم ؛ تــــو امــــا …. چشم هـــــایت را ببنـــــــد ! سخت است بـدانـــــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی … !
javad
موضوع انشا : خوش بختی …
به نام خدا
خوش بختی یعنی قلب پدر و مادرت بتپد …
پایان !!!
javad
گر با غم عشق سازگار آید دل بر مرکب آرزو سوار آید دل
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق ور عشق نباشد به چه کار آید دل
javad
این روزهــآ
اِحتمـال برخـورد ِ شـُمـا با " گــرگ "
در کَـلان شهـرها بیشتـر از جنگــل و صحــرا اسـت!!!
پس مواظب باشین(زیاد)!
javad
به سلامتی اونی که می دونی هیچ وقت نمی تونی بهش زنگ بزنی ولی بازم دلت نمی یاد شمارشو از دفتر تلفنت پاک کنی.....
javad
او نماز مي خواند و من آواز ! عقايدمان چقدر فرق دارد ! او خداي خودش را دارد منم خداي خودم را ! خداي او بر روي قانون و قاعده است و از قديم همين بوده ! خداي من بر اساس نيازم و تجربياتم است و هر روز کامل تر از ديروز است ! او خدا را در کنج خانه و معجزه مي بيند ! ...من خدا را در آسمان ها و درون خودم ! در قطره اي باران ، بغض هايي پر از اشک ، در شادي از ته دل ! در ثانيه به ثانيه زندگيم ! او جلوي خدايش سجده ميکند ! ولي من در آغوش خدايم آرام ميگيرم ! نمي دانم خداي من واقعي تر است يا او ! دين من بهتر است يا او!!!
javad
يه پسر انگلیسی به پسر ایرانی میگه: چرا خانوماتون با مردا دست نمیدن؟ یعنی انقدر مرداتون شهوت پرستن؟ پسر ایرانیه میگه: چرا هر مردی نمیتونه دست ملکه شمارو لمس کنه؟ پسر انگلیسی عصبانی میشه و میگه: ملکه فرد عادی نیست فقط با افراد خاص دست میده. پسر ایرانی میگه: خانوم های سرزمین من همه ملکه اند... خانوما ما اينيم....قدر بدونيد!
javad
به سلامتی دیگ که خودشو سیاه میکنه تا مردمو سیر کنه نه اون کسی که مردمو سیاه میکنه تا خودشو سیر کنه …
javad
گدایان بینی اندر روز محشر
به تخت ملک بر چون پادشاهان
چنان نورانی از فر عبادت
که گویی آفتابانند و ماهان
تو خود چون از خجالت سر برآری
که بر دوشت بود بار گناهان
اگر دانی که بد کردی و بد رفت
بیا پیش از عقوبت عذرخواهان
javad
گـاهــﮯ نـدانـسـتـﮧ از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت مــیـکـنـﮯ آنــقـدر بـزرگ کـﮧ از دســت ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر نـمـﮯ آیـد
javad
اومدم یه آدم خیلی خوشتیپ رو بغل کنم ، خوردم به آیینه ! شانس اوردم نشکست !
javad
پروبال آرزوهایم را شکستی! با همان دستانی که زمانی فکر میکردم... به من بال و پر خواهی داد...!
javad
آشوب… همان حس غریبی است که وقتی به لب تو لبخند نباشد دارم ولی تو به من ریشخندی زدی و رفتی بی معرفت
javad
با کار خرابات نشینی چه کنم با گدا نشسته با شاه نشینی چه کنم گفت از عشق گداییست اگر شاه شدیم چون شمع خرابات شدیم ماه شدیم