javad
معرفت جاه و مقام نیست به هر کس ندهند معرفت راه و مرامیست که به هرکس ندهند معرفت عشق خدائیست به هر نفس ندهند معرفت بذر نشکفته عشقیست به نا رس ندهند
javad
یه روز از دانشگاه برمی گشتم دیدم یه پسر بچه قدش به زنگ آیفون نمی رسه هی داره خودشو می کشونه بالا. منم مثل رابین هود رفتم گفتم می خوای برات زنگ بزنم؟ اونم سرشو تکون داد و گفت اوهم. منم برای اینکه سریعتر در رو براش باز کنن دو سه بار زنگ زدم. بعدش با لبخند بهش گفتم خوب دیگه چیکار کنم برات کوچولو؟ گفت هیچی دیگه فرار کن تا صابخونه نیومده! تو از اون ور برو من از این ور!
javad
معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاءاش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دستهای قرمز و باد کردهاش را به هم میمالید، زیر لب میگفت : آری! ثروت بهتر است چون میتوانستم دفتری بخرم و بنویسم....
javad
داستان واقعی عشق نگین و رامین. راستش من تو یک خانواده معمولی به دنیا اومدم وقتی ۱۵سالم بود قیافه زیبایی داشتم و خیلی شیطون بودم دوست داشتم تمام کار هار تجربه کنم تقریبا همه رو تجربه کرده بودم الا دوستی با جنس مخالف روبه روی مدرسمون یه بوتیک مردانه بود که رامین رو اون بوتیک کار میکرد قیافه زیبایی داشت تقریبا دل همه دخترای مدرسمون رو برده بود یه روز که توی حیاط مدرسه نشسته بودیم و بچه ها داشتن در مورد رامین صحبت میکردن تا اینکه یکی از دوستام گفت نگین تو که قشنگی چرا نمیری شانست رو امتحان کنی اون لحظه جلو دوستام بهم بر خورد زنگ کلاس رو زدن وقتی توی کلاس بودم تمام فکرو ذهنم پیش حرف دوستم بود با خودم گفتم من که همه چیز رو امتحان کردم این یکی رو هم امتحان میکنم اگه قبول کرد مدتی برای پز دادن جلو دوستام باهاش دوست میشم بعد رابطم رو باهاش قطع می کنم تو این فکرا بودم که زنگ زده شد اومدم خونه نهار خوردم کلی فک کردم تا به این نتیجه رسیدم عصر به بهانه خرید لباس برم تو مغازه اش عصر که شد یکم به خودم رسیدم و یه ارایش مختصری کردم و رفتم بیرون مسقیم رفتم به سمت مغازه رامین رفتم داخا مغازه دیدم رامین د
javad
دیگر از فقر نمی نویسم نه از فقر نه از سیگار نه از بد بختی و نه هیچ... دیگر هیچ نمی نویسم بنویسم که چه شود ؟؟؟ تو نگاهی بیندازی و شاید نظری بدهی و رد شوی ؟ نظرت به درد آن کودک فقیر نمی خورد ... پست من هم همین طور .. تا کی میخواهیم بی حرکت باشیم تا کی میخواهیم فقط پست بگذاریم و نظر دهیم یک بار شد بادیدن یک فقیر دلت بسوزد به یاد پست هایم بیافتی و به او تکه نانی بدهی ... یک بار شد پاهای بدون کفشش را ببینی ؟؟؟ کفشت را از پا در اوری و به او بدهی و پا برهنه تا خانه اشک بریزی ؟ تنها تو را نمی گویم خودم را هم میگویم ...یک بار شد به جای اینکه فقط پست بگذارم ... تلاش کنم تا کمکی به دیگری کرده باشم ... نشد .. پس چرا بنویسم ؟؟ چرا بنویسم چیزی را که جز حرف نیست ... دیگر نمی نویسم سیگار نکشید... تا وقتی سیگارت هنوز بر لبت هست برای پست هایم نظر نگذار ... فکر میکنی سیگاری که از کودک میخری به اون لطف کرده ای ؟؟؟ کدام لطف ؟؟ لطف آن است که دستش را بگیری و نگذاری سیگار بفروشید ... نگذاری در کنار خیابان سر گردان باشد ... دیگر نمی نویسم .. دیگر هیچ چیز نمی نویسم ... ک
javad
چندین و چند روز منتظری که زنگ بزنه ، مدام گوشیت رو چک کنیکه مبادا تماسی رو از دست داده باشی، وقتیبالاخره زنگ میزنه ، با خونسردی به گوشیت که داره از ویبره روی میز تکون میخوره نگاه میکنی تا قطع بشه ، این نتیجهٔ انتظار زیاده ... آدما از زیادی منتظر موندن خنثی میشن
javad
عاشق که می شوم گونه ی باغچه از نوازش دستهایم شقایق می دهد!
javad
سلام به همه ی دوستان عزیز
javad
چهارتا از مهم ترین دست آوردهای دانشگاه: -اس ام اس دادن بدون نگاه کردن به موبایل -خوابیدن در حالت نگاه کردن به کتاب -کار گروهی در هنگام امتحان -حرف زدن بدون تکون خوردن لب
javad
تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت داغهای ناامیدی یادگار از خود گذاشت خردهی عمرم که چون نقد شرار از دست رفت تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس دست تا بر دست سودم، نوبهار از دست رفت پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم خویش را نشناختم، آیینهدار از دست رفت عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذ ران تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟
javad
تو را دوست دارم
چه فرق مى کند که چرا
یا از چه وقت
یا چطور شد که...
چه فرق میکند
وقتى تو باید باور کنى
که نمى کنى
و من باید فراموش کنم
که نمى کنم!!
javad
-_- خیــلی طوفـــانیه دریــــا امشبــــ ، مگـــه موجــا تورو با کـــی دیدنـــ ؟؟؟ -_-
آهــــــــــــای عشـــــــقِ مــــــــــــن ....
آن دلـــی را کــــه قـــرار بــود فــدای تــــو کنـــــم ، فــــدای " مــــادرم " کــــــردم !!!
بـــــــــــــــه ســــــلامــــــت ....
javad
تنهایی اینه که اونقدر از آدما دور بشی وفاصله بگیری که دنیای توبا دنیای اونا هزار کیلومتر فاصله داشته باشه انگار همه به زبون مریخی حرف میزنن تو نمیفهمیشون یعنی فقط چشات بازه ولی جایی را نمیبینه
javad
شمـــــــــــا هم وقتی به کســـــــی میــــگین فــــلان ســــاعت بــیـــدارم کــــن ! وقتـــــی کـه داره بــیــــدارتون مـیکـــنه از کَــــرده خــــودتــــون پشـــیمون مـیــــشـــــین ؟!
javad
از زنــدگــانیــــم گــــله دارد جــوانیــــــم----- شرمندهی جوانـــی از این زندگانیـم دارم هـــوای صحبت یــــاران رفتـــــه را -----یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق----- داده نویــــــد زندگــــی جــاودانیـــــم شهریار