وحید
دلم یک دنیا تنهایی میخواهد با یه عالمه تو و تمام گوشه کنارهای اغوشت
وحید
*توصیه به پدران و مادران گرامی: وقتی بچه تون اومد خونه عطر زده بود، آدامس هم می جویید، هیچوقت ازش نپرسین: سیگار کشیدی؟ مستقیم بزنین زیر گوشش
وحید
به سلامتی پاییز و آسمان ابرییش! که آدم نه خودش میداند دردش چیست و نه هیچکس دیگری… فقط میدانی که هر چه هوا سردتر میشود ، دلت آغوش گرمش را میخواهد ...
وحید
سایه صلیب مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!!!
وحید
هیچ چیز ساده تر از قلب نمی شكند. ژان پل سارتر
وحید
در ميان مردمي كه مي دوند براي "زنده بودن" آرام قدم بردار براي " زندگي كردن". به كسي اعتماد كن كه بتواند سه چيز در تورا تشخيص دهد: اندوه پنهان شده در لبخندت را عشق پنهان شده در عصبانيتت را و معناي حقيقي در سكوتت را
وحید
صورت شما کتابی است که مردم می توانند از آن چیزهای عجیب بخوانند. ویلیام شکسپیر
وحید
به هیچکس اجازه ندهید احساسات شما را جریحه دار کند. باید روی پای خود بایستید و مبارزه کنید. کسانی وجود دارند که حاضرند هر کاری انجام دهند تا شکست شما را ببینند. هرگز نگذارید به هدفشان برسند. سرتان را بالا نگه دارید، بر چهره تان لبخندی بنشانید و محکم بمانید.
وحید
بُگـــذار زمــانـــه از حِـسـادت بتـركَــد انــگشتــــان ِ مَـــن چـقــدر بــِه انگــشتـان ِ تــو مي آينــد!!!
وحید
چه کسی گفته است پاییز فصل غم ست...فصل تنهایی ست...؟! من و پاییز میشویم ما..
وحید
فالگیر می گفت پاییز امسال می آیی ... و من میشوم خرافاتی ترین آدم روی زمین ...
وحید
خانم زیبایی در مهمانی شـلوغی دسـت از سـر انشـتین بر نمیداشـت هر جاییکه میرفت همراه او بود و مرتب از او تعریف می کرد.اینشـتین سـر انجام مؤدبانه پرسـید. ــ خانم ممکن اسـت بفرمائید با من چی کار دارید؟ ــ من آرزویی دارم که می خواهم شـما آنرا برآورده کنید. و بازوی انشـتین را گرفت و به گوشـهء خلوتی برد و گفت: ــ اقای انشـتین من دلم می خواهد از شـما بچه دار شـوم. ــ ازمن ؟ برای چی؟ ــ برای اینکه فکر میکنم بچه ما اگر خوشـگلی را از من و هوش و نبوغ را از شما به ارث ببرد یک موجود استـثـنائی جهان خوا هد شـد. اینشتین تحملی کرد وگفت: ــ خانم آیا هرکز فکر کرده اید که اگر آن کودک هوش شـما و شـکل مرا به ارث ببرد چه موجود بدبختی خواهد بود؟
وحید
یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟ دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده! مامان گفت نوید کیه؟ گفتم: پسر آقای … گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده!!!
وحید
من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم آخر به این در آمدم ، باشم کنار خوان تو